[ شعر ]
ز مغفر و زره و ترك و جوشن و خفتان * ز نيزه و سپر و تير و ناچخ و كوپال
هوا تو گفتى پيلى است آهنين دندان * زمين تو گفتى شيرى است آهنين چنگال
از مردان جنگى فضاى آن ديار تنگى پذيرفته ( 1 ) بود و كوه و صحرا از عدت و اهبت به ستوه آمده ( 2 ) گفتى رسول اجل در سهم و رمح هريك مكان ( 3 ) ساخته و تير قضا و قدر به امضاى تيغ و خنجر قران كرده
شعر
رمح هريك شهاب عيبه گسل * تيغ هر يك درخش خاره گذار
همه رستمكمان آرشتير ( 4 ) * همه آهوسوار شيرشكار
هر دو لشكر چون دو درياى اخضر در تموج آمدند و چون دو كوه فولاد از يمين و يسار بهسان صرصر بر يكديگر حمله كرد و هواى معركه از گرد سپاه در شعر سياه شد و زمين ناورد از خون ناورديان و دليران ( 5 ) لعلپوش گشت . بر روى هوا نيزههاى جنگيان نيستان پيدا مىكرد و در سايهء آن صحن زمين پر مار پيجان مى - نمود .
شعر
پر از گرد شد روى ماه از نبرد * پر از خاك شد كام ماهى ز گرد
زمين همچو كشتى شد از موج خون * گهى راست جنبان و گاهى نگون
ز گرد سپه خنجر جنگيان * همى تافت چون خنده زنگيان
ز بس كشته كامد ز هر دو گروه * ز خون خاست ( 6 ) دريا و از كشته كوه
نه پيدا بد از خون تن رزم كوش * كه فولادپوش است يا لعلپوش
گفتى برق شمشير و خنجر بر حال مبارزان مىخندد و سرشك تيغ يمانى بر تن كشتگان مىگريد . زمين ناورد به خون كشتگان سيراب گشت و جرعهء خاك معركه را
هامش
( 1 ) . ت : گرفته .
( 2 ) . ت : ندارد .
( 3 ) . ت : آمده مكان .
( 4 ) . م و ل : سير .
( 5 ) . ت : زمين معركه از خون دليران .
( 6 ) . ت : خواست .