رويينگوش گردون كر شد . ( 1 )
[ بيت
تو گفتى زمين كوه جنگى شدست * ز گرد آسمان روى زنگى شدست ]
بهادران لشكر منصور بر صحن سراى آوردگاه مانند كوه آهن ثابت و پابرجاى و حضرت سلطنت شعارى - خلد الله تعالى ملكه و سلطانه - در آن معارك :
شعر
همىرفت با راى و هوش و درنگ ( 2 ) * كه تيزى پشيمانى آرد به چنگ
از جوانب و اطراف جوانان به ميدان مبادرت مىنمودند .
[ شعر ]
خروشيدن كوس بر پشت پيل * ز هر سو همىرفت تا چند ميل ( 3 )
از هيبت آواز كوس و دم ناى روئين بيم آن بود كه دايرهء فلك از حركت بازايستد و مركز خاك چون آب روان شود و از آتش حرب زهرهء شير شرزه آب گردد و از گرد نبرد روى هوا پر مار پيچان نمود .
شعر
ز بس كه روز وغا ابلق تو جولان كرد * هواى طارم فيروزهگون غبار گرفت
خيال تيغ تو از بس كه لاله بارآورد * بنفشهزار فلك عكس لالهزار گرفت
دست اجل گريبان امل گرفته و بقا و فنا چون تاروپود درهم آويخته روان گشته چون بخار از پستى به بالا مىرفت ( 4 ) و از حضيض خاك مانند باد و آتش به مركز اصلى و
هامش
( 1 ) . ت : از « و از صداى كوس » تا اينجا ندارد .
( 2 ) . ت : باهوش و راى .
( 3 ) . ت : از « از جوانب و اطراف » تا اينجا ندارد .
( 4 ) . ت : همىرفت .