وسانات اندك نزول فرموده از آنجا شبگير كرد ، « 1 » چنان كه چهارشنبه [ را ] در ساحل آب خجند به موضع قوش تكرمن ( 1 ) ايشان را دريافت و ايشان ( 2 ) خود را بر آب زدند و بهادرانه ( 3 ) بگذشتند . حضرت امير و اميرزاده ( 4 ) در عقب ايشان از آب عبور فرمود و تا نماز شام براند . در رباط اميرك كه ميانه سغناق و سراى مردان است ، توقف فرمود و آن جماعت به جانب دره تعنمش ( 5 ) رفته بودند . حضرت سلطانى از رباط هم در شب سوار شده روز پنجشنبه وقت ظهر در كچكينه ييلاق ايشان را دريافت و شير محمد اغلان و سارق اغلان را گرفته مراجعت نمود ( 6 ) و نوكران را جهت ضبط ديگران بگذاشت و در شب جمعه نيمشب سوار شده چاشتگاه روز جمعه ( 7 ) را از آب خجند عبور فرمود و در قوش تكرمن نزول كرد و هم در شب جمعه خضر خواجه را به طرف سمرقند روانه گردانيد و صباح شنبه دهم شوال از قوش تكرمن سوار شده در نوكنده نزول فرمود و از نوكنده سوار گشته ( 8 ) صباح يكشنبه در رامن فرود آمد و از رامن ( 9 ) نيم روز روان گشته نماز ديگر به رباط ملك رسيد و در نيمشب از رباط ملك روان شده آخر شب به رباط توبلاق فرود آمد و از رباط توبلاق صباح دوشنبه سوار گشته بين الصلاتين در ارك سمرقند فرود آمد و جمعى را كه گذاشته بود ، امراى جتا را دستگير كرده بودند و بعد از وصول رايات همايون با وجود كه در سير تعجيل نموده بودند ، بعد از ( 10 ) چهار روز برسيدند و حضرت سلطانى با وجود اين حركت امراى جتا را رعايت و نگاه داشت فرمود و در سيزدهم ذى الحجه ملك اسلام و صدر اسلام را اجازت داد كه به كاشغر روند و در شانزدهم منه شير محمد اغلان را اجازت داد ( 11 ) كه به ولايت خود رود و او را ساختگى سفر پادشاهانه كرد و در آخر همين ماه از جانب كاشغر خبر رسيد كه قلعه روح ايل شد ( 12 ) و در آخر ذى الحجه حضرت سلطانى به عزيمت جانور پرانيدن به جانب بخارا حركت فرمود و چند روز در صحارى بخارا به شكار و جانور پرانيدن مشغول بود [ و اللّه اعلم بالصواب ] و السلام . ( 13 )
هامش
( 1 ) . م : بكرمن .
( 2 ) . م : ايشان را .
( 3 ) . ت : ندارد .
( 4 ) . ت : بندگى حضرت سلطانى .
( 5 ) . ل : تنقش .
( 6 ) . ت : بازگشت .
( 7 ) . ت : ندارد .
( 8 ) . م و ل : رومن .
( 9 ) . ت : از « در نوكنده نزول » تا اينجا ندارد .
( 10 ) . ت : « بعد از » ندارد .
( 11 ) . ت : فرمود .
( 12 ) . ت : شدند .
( 13 ) . ت و ل : ندارد .
( 1 ) شبگير كردن : صبح بسيار زود حركت كردن ، كاروان ، مقابل ايوار كردن ( دهخدا ) .