قلعه كماخ بود ، روزى به شكار بيرون آمده در حدود ارزنجان ، پير عمر كه نايب امير يوسف بود و ارزنجان [ را ] كه گرفته بود ، به دو سپرده با پسر قراعثمان دوچار خورده او را بگرفت و در قلعه ارزنجان محبوس داشت . امير قراعثمان شنيده لشكرى ساخته گردانيده به حدود ارزنجان آمد و مترصد فرصتى مىبود . در اين اثنا روزى پير عمر و امير بسطام جاگير در بيرون ارزنجان به موضعى نزه بنياد صحبتى داشتند . شخصى آمد و ايشان را اخبار كرد كه قراعثمان در اين نزديكى است و قصد شما دارد . پير عمر را غرور شراب در سر ، دشنام داده كه او را چه قوت آن باشد كه چنين بر سر من آيد ؟ ديگرى همين خبر گفته و ( 1 ) پير عمر ملتفت نشده . ( 2 ) [ امير ] بسطام جاگير ( 3 ) از آن مجلس برخاسته خود را به قلعه ارزنجان رسانيد و قراعثمان رسيده اطراف پير عمر فروگرفت و چند تن ( 4 ) از نوكران پير عمر به قتل آورد و پير عمر را گرفته به در ارزنجان آورد كه شهر بسپاريد و پسر مرا بيرون آريد . جماعتى كه در ارزنجان بودند ، گفتند : ما را پير عمر اينجا نگذاشته است ( 5 ) كه ما شهر به جهت او بسپاريم ، و تير سوى ايشان انداختند . قراعثمان سركشتگان در گردن پير عمر آويخته او را از در ارزنجان پياده ( 6 ) به قيتول خود برد و شب پير عمر را به نوكرى سپرد . پير عمر در شب آن نوكر را فريفته از او بگريخت . چون قراعثمان را خبر شد كه پير عمر گريخته است ، به خود سوار گشته در طلب او سعى نمود و او را پيدا ساخته بكشت . چون خبر كشتن پير عمر ( 7 ) به قرا يوسف رسيد ، شيون بسيار كرد و همچنانكه تعزيت پسر خود پير بوداق داشته بود ، تعزيت پير عمر ( 8 ) داشت و پسر قراعثمان را كه در ارزنجان بود ، طلب داشت . ( 9 ) جمعى كه در ارزنجان مانده بودند ، ارزنجان را از ترس قرايوسف به قراعثمان ندادند و پسر او را از ترس قراعثمان پيش امير يوسف نفرستادند . امير يوسف لشكرى ساخته گردانيده به خود به ارزنجان رفت . امير قراعثمان به جانب ولايت خود رفته بود . پسر او را بند كرده همراه به تبريز آورد و خواست كه بكشد . امير قرا كه نايب او بود ، منع كرد و در اين وقت بود كه آوازه [ توجه ] عساكر ( 10 ) حضرت سلطنت شعارى بديشان رسيده بود ، گفت : حالا لشكرى سنگين به قصد ما متوجه شده است ، اگر قراعثمان
هامش
( 1 ) . م : گفته است .
( 2 ) . ل : نشده است .
( 3 ) . ت : ندارد .
( 4 ) . ت : چندى .
( 5 ) . ت : گذاشته .
( 6 ) . ت : پياده از در ارزنجان .
( 7 ) و ( 8 ) . ت : او .
( 9 ) . ت : كرد .
( 10 ) . ت : ندارد .