تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
بچنين حقيقتى تصريح كرد ( 1 ) و فرمود : كسى كه مردى را بزمامدارى مردم انتخاب كند و از او بهترى هم در جامعه باشد به خدا و رسول و مؤمنان خيانت كرده است و سالمندى افرادى كه فاقد فضيلت و ارزش و كفايتند هرگز اثرى در زمينهء اصيل زمامدارى و فرمانروائى ندارد . پيغمبر به كفايت و شايستگى اين سردار جوان اشاره كرد و فرمود : به خدا قسم پدرش - زيد - شايستهء فرماندهى سپاه بود و پس از او پسرش هم شايستهء اين مقام است . « اسامه » با سپاهش از مدينه بيرون آمد و در « جرف » « 13 » چادر زد ولى زبان صحابه بانتقادهائى دردناك بازشد و بفرمان پيغمبر دربارهء فرماندهى « اسامه » اعتراض كردند و شركت در چنين سپاهى بر آنها گران آمد . ( 2 ) پيغمبر كه سخنان اعتراض‌آميز آنها را شنيد ، تب گدازنده‌اى كه پيكرش را مىگداخت فزونى يافت و او را دردسرى شديد فرا گرفت ، نه اندك ، بلكه بسيار . پيغمبر با چنين حالى پارچه‌اى بسرش پيچيد و به مسجد آمد و دلش از اندوه و درد سرشار بود چون ميديد بنيانى كه با رنجى فراوان براى سعادت اين مردم پىريزى كرده ، اكنون بسستى گرائيده است . پيغمبر بمنبر رفت و چنين فرمود : اين چه حرفهائى است كه از شما ميشنوم و چه اعتراضى است كه در بارهء فرماندهى « اسامه » داريد ؟ شما بفرماندهى « زيد » هم ، چنين اعتراضى
هامش
( 13 ) - جرف لشكرگاه مسلمين بود كه از مدينه يك فرسخ فاصله داشت .