( 1 ) چون جنگ پايان يافت و سنگينى آن بازنشست امام به يارانش فرمود جسد « ذو الثديه » را در ميان كشتگان پيدا كنند « 21 » .
ياران امام جستجوى دقيقى كردند و او را نيافتند و برگشتند و گفتند چنين كسى را نديديم . امام اندوهناك شد و اضطراب شديدى او را فرا گرفت و گفت : به خدا قسم ، دروغ نگفتى و دروغ زده نشدى و فرياد زد :
واى بر شما ، برويد او را در ميان كشتگان پيدا كنيد ، دو مرتبه بجستجو پرداختند و يك نفر او را ديد و شتابان بحضور امام آمد و او را خبر داد ، چون امام اين خبر را شنيد فرمود : اللّه اكبر پيغمبر به من دروغ
هامش
( 21 ) - دربارهء ذو الثديه ، انس ميگويد : در زمان پيغمبر ، عبادت زياد او ما را به شگفتى آورده بود و حالش را براى پيغمبر بيان كرديم . حضرت او را نشناخت در اين بين ، او وارد شد ، پيغمبر چون او را ديد گفت اين مردى است كه علامت شيطان بر چهرهء اوست . ذو الثديه پيش آمد ولى بر پيغمبر سلام نكرد حضرت فرمود ترا به خدا قسم وقتى كه در آن مجلس بودى نگفتى از من كسى بهتر در ميان مردم نيست ؟ گفت چرا بعد وارد مسجد شد و به نماز ايستاد پيغمبر فرمود كيست كه اين مرد را بكشد ، أبو بكر گفت من ، و رفت كه او را بكشد ديد كه مشغول نماز است ، گفت سبحان اللّه چگونه مردى را كه نماز ميخواند بكشم پيغمبر ما را از كشتن نمازگزاران نهى كرده است و بجانب پيغمبر برگشت و ماجرا را گفت . پيغمبر دوباره فرمود : كيست كه اين مرد را بكشد ؟ عمر قبول كرد و رفت ولى او را در حال سجده ديد ، عمر گفت ابو بكر از من داناتر بود و برگشت و به پيغمبر گفت او را در حال سجده ديدم و دلم نيامد كه او را بكشم .
پيغمبر بازهم فرمود كيست كه او را بكشد ؟ على ( ع ) گفت من ، پيغمبر فرمود :
اگر او را يافتى بكش ، على ( ع ) رفت و ديد او از مسجد بيرون رفته است به نزد پيغمبر بازگشت و او را خبر داد .
پيغمبر فرمود اگر او كشته مىشد حتى دو نفر از امت من اختلاف پيدا نمىكردند و اول تا آخرشان مانند هم بودند . ( الاصابه ، جلد 1 ) .