زايمانش بود ، گرفتند و هر دو را زير درخت خرمائى نگهداشتند در اين وقت ، خرمائى از درخت افتاد يكى از خوارج آن را برداشت و در دهان گذاشت ، ديگران با خشونت گفتند آيا مال حرام را ميخورى ؟
آن مرد خرما را از دهان انداخت .
( 1 ) چند تن از خوارج شمشير او را برداشتند و خوكى را كه متعلق به يك نفر از اهل ذمه بود كشتند و بعد آن را بفال بد گرفتند و گفتند در اينجا فسادى برپا خواهد شد ، آن مرد به نزد صاحب خوك رفت و او را ، راضى كرد .
« عبد اللّه » كه اين بازيهاى مسخره را از آنها ديد ، به آنها گفت : اگر در اين كارهائى كه مىكنيد واقعا راستگو و معتقد هستيد و حتى حاضر نمىشويد يك دانه خرماى به زمين افتاده را بخوريد ، چرا ميخواهيد من را بكشيد ؟
به خدا قسم ، من در اسلام بدعتى نگذاشتهام ، من مؤمن هستم و شما به من امان داديد و گفتيد از ما ترسى نداشته باش ، ولى آنها به اين حرفها گوش ندادند ، او را آوردند و در كنار نهر آب خواباندند و خوك مرده را برويش انداختند و بعد سر آن صحابى بزرگ را بريدند و بعد به پيش زنش آمدند كه بيچاره از ترس تمام اندامش مىلرزيد و شبح مرگ را در برابرش ميديد كه بر سرش سايه انداخته است و به جسد بيجان شوهرش نگاه ميكرد كه بر زمين افتاده است . اين همسر بهت زده با استرحام و زارى مىگفت : آخر من زن هستم آيا از خدا نمىترسيد ؟
ولى آنها به تضرع آن زن بىگناه و بىدفاع توجه نكردند و مثل كلاغها بر سرش تاختند و او را كشتند و شكمش را پاره كردند و بعد به سه زن ديگر روى آوردند و آنها را هم كشتند كه يكى از آنها « ام سنان -
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 362
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٣٦٢