( 1 ) چون « عبد اللّه » به اردوگاه خوارج رسيد ، گفتند :
- تو كيستى ؟
- مرد مؤمنى هستم .
- دربارهء على بن أبي طالب چه ميگوئى ؟
- او امير المؤمنين است و نخستين كسى است كه برسول خدا ايمان آورد .
- اسم تو چيست ؟
- عبد اللّه بن خباب بن ارت صحابى پيغمبر .
- آيا از ما مىترسى ؟
- بلى .
- خطرى براى تو نيست ، حديثى از پدرت بگوى كه از پيغمبر شنيده باشد ، شايد خداوند سودى از آن بما رساند .
- پدرم از پيغمبر روايت مىكند كه آن حضرت فرمود : پس از مرگ من فتنهاى پديد مىآيد كه دل مردم همچون بدنشان ميميرد ، ديروز را ايمان دارند و فردا كافر ميشوند .
- ما اينطور حديث از تو خواستيم ؟ به خدا قسم چنان تو را بكشيم كه تا كنون كسى را نكشته باشيم .
آنگاه شانههاى او را بستند و زنش را هم كه حامله و نزديك وقت
هامش
ولى كتب تاريخ در مورد رسالت عبد الله از طرف امام خبرى نياوردهاند و فقط عجلى اين مطلب را نگاشته است .
در كتاب الاصابه آمده است كه عبد الله به كوفه مىآمد تا بسپاهيان امام به - پيوندد كه در بين راه دچار خوارج شد و آنها عبد الله را كشتند و دربارهء قتلش داستانى نقل شده است .