تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
( 1 ) چون « عبد اللّه » به اردوگاه خوارج رسيد ، گفتند : - تو كيستى ؟ - مرد مؤمنى هستم . - دربارهء على بن أبي طالب چه ميگوئى ؟ - او امير المؤمنين است و نخستين كسى است كه برسول خدا ايمان آورد . - اسم تو چيست ؟ - عبد اللّه بن خباب بن ارت صحابى پيغمبر . - آيا از ما مىترسى ؟ - بلى . - خطرى براى تو نيست ، حديثى از پدرت بگوى كه از پيغمبر شنيده باشد ، شايد خداوند سودى از آن بما رساند . - پدرم از پيغمبر روايت مىكند كه آن حضرت فرمود : پس از مرگ من فتنه‌اى پديد مىآيد كه دل مردم همچون بدنشان ميميرد ، ديروز را ايمان دارند و فردا كافر ميشوند . - ما اينطور حديث از تو خواستيم ؟ به خدا قسم چنان تو را بكشيم كه تا كنون كسى را نكشته باشيم . آنگاه شانه‌هاى او را بستند و زنش را هم كه حامله و نزديك وقت
هامش
ولى كتب تاريخ در مورد رسالت عبد الله از طرف امام خبرى نياورده‌اند و فقط عجلى اين مطلب را نگاشته است . در كتاب الاصابه آمده است كه عبد الله به كوفه مىآمد تا بسپاهيان امام به - پيوندد كه در بين راه دچار خوارج شد و آنها عبد الله را كشتند و دربارهء قتلش داستانى نقل شده است .