( 1 ) « پس از اين ، آنچه از پشت كردن دنيا و سركشى روزگار و روى آوردنم به آخرت دانستم ، ديگر نميتوانم به ياد ديگران و بازماندگانم باشم ، بلكه بايستى بموجبات سعادت و نيكبختى آن جهانى خويش بينديشم .
« پس سواى غمخوارگى مردمان بايد بفكر خويش و متوجه باعمال خود باشم و همين حقيقت است كه مرا از هواى نفس بازداشت و بكوششى وادار كرد كه آن را نميتوان بازيچه پنداشت و اين حقيقتى است كه هرگز آلوده بدروغ نخواهد بود .
« ترا اى فرزند ! جزئى از هستى خود بلكه تمام وجود خويش ميدانم و هر مصيبتى كه به تو رسد مثل اين است كه به من رسيده است و اگر مرگ ترا دريابد ، گويا مرا دريافته است و اندوهى كه ترا فرا رسد ، به من ميرسد .
« اكنون اين نامه را كه به آثار آن اطمينان دارم براى تو نوشتم كه از آن بهره برگيرى چه زنده باشم و چه بميرم » !
بدنبال اين گفتار و بيان عواملى كه امام را بنگارش چنين وصيتى واداشت ، دستورهاى كامل و اعلائى را كه شايسته است فرزندش به آنها توجه كند چنين بيان ميدارد :
« پسرم ! ترا به پرهيزگارى و اجراى فرمان خدا سفارش مىكنم ، قلبت را به ياد پروردگار ، آباد نگه دار و به ريسمان هدايت او بياويز و چه ريسمانى استوارتر است از رشتهاى كه بين تو و خدايت ادامه دارد كه به آن چنگ زنى .
« دلت را به اندرز زنده بدار و به پارسائى بميران و به يقين استوار
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 232
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٢٣٢