( 1 ) ديگر از بزرگواريهايش آنكه ، امام استرى داشت كه مروان به آن علاقه و عشقى فراوان داشت و گفت چه كسى ميتواند اين استر را براى من بگيرد ؟ « ابن عتيق » گفت استر را برايت مىآورم به شرطى كه سى حاجت من را برآورى . مروان پذيرفت .
« ابن ابى عتيق » گفت : چون مردم شب را در مسجد جمع شدند من بزرگان قريش را ياد مىكنم و مىستايم ولى نامى از حسن ( ع ) نمىبرم ، تو علت را بپرس .
چون شب شد و مردم جمع شدند وى بزرگان قريش را ياد كرد و اوصاف آنها را ستود ، ولى دربارهء حسن ( ع ) خاموش ماند . مروان گفت :
ابو محمد را فراموش كردى .
« ابن ابى عتيق » گفت : من نام اشراف را بردم و اگر از انبياء سخن مىگفتم البته كه ابو محمد ( ص ) را در شمار آنان ياد مىكردم .
چون امام ( ع ) بيرون آمد ، « ابن ابى عتيق » بدنبالش به راه افتاد .
امام تبسمى كرد و گفت حاجتى دارى ؟
گفت : همين استر شما را ميخواهم . حضرت از استر پياده شد و آن را به او بخشيد . « 16 »
ديگر از سخاوتش نوشتهاند كه مردى از او در خواست كمك كرد .
امام گفت سؤال جايز نيست مگر آنكه قرضى داشته باشى يا ديهاى بگردنت باشد . مرد گفت علت سؤالم يكى از اينهاست . حضرت صد دينار به او بخشيد .
مرد سائل به نزد حسين ( ع ) رفت و نيازش را گفت . حضرت صد دينار
هامش
( 16 ) - كامل مبرد