حتمى به او نزديك شد ، خلافت را از امام ( ع ) بازداشت و به امويان واگذارد و در نتيجه خلافت در اختيار باند بنى اميه قرار گرفت و عثمان كه بزرگتر و پيشواى آنها بود اين مقام را با توطئهء زيركانهء عمر اشغال كرد .
( 1 ) شرح ماجرا چنين بود كه عبد اللّه بن عمر در آستانهء مرگ پدرش از او در خواست كرد كه جانشينى براى خويش انتخاب كند و عمر كه نقشهاى در سر داشت بدوا از قبول امر خوددارى كرد « 28 » ولى چون مهاجرين در اين باره اصرار كردند ، سخن آنها را پذيرفت و ظاهرا بفكر فرو رفت و گروهى از يارانش را كه در انتخاب ابو بكر فعاليت كرده بودند به ياد آورد ، همچون ابو عبيدهء جراح و معاذ بن جبل و خالد بن وليد و از مرگ آنها تأسفها خورد
هامش
زيادى ميخواست ناچار به پيش عمر رفت و از مولايش شكايت كرد ولى عمر بنفع مغيره رأى داد و ابو لؤلؤ كينهاى از عمر بدل گرفت . روزى عمر از او خواست كه آسيائى بادى براى او بسازد . ابو لؤلؤ گفت آسيائى برايت بسازم كه همهء مردم از آن سخن گويند .
در فرصت مناسب خنجرى بدست گرفت و شبانه در گوشهء مسجد كمين كرد و عمر را با سه ضربه از پاى در آورد مردم دور او را گرفتند و ابو لؤلؤ پس از آنكه شش نفر را كشت با ضربهاى خود را نابود كرد ( مروج الذهب مسعودى ) .
( 28 ) - مورخين نوشتهاند كه عبد اللّه به نزد عمر آمد و گفت اى پدر كسى را به زمامدارى مسلمانان انتخاب كن ، زيرا اگر گلهء ترا چوپانت بىسرپرست بگذارد او را سرزنش ميكنى كه چرا امانت ترا تباه ساخته است پس چگونه امت محمد ( ص ) را بىسرپرست ميگذارى ؟ عمر گفت اگر جانشينى انتخاب كنم به روش ابو بكر رفتار كردهام و اگر آنها را بىسرپرست بگذارم مثل پيغمبر عمل نمودهام .
در اينجا مىبينيم كه عبد اللّه در برابر پدرش بضرورت انتخاب خليفه اقامهء دليل مىكند و به همين دليل ضرورت تعيين على ( ع ) را بامامت مسلمين از طرف پيغمبر درك ميكنيم كه او را در غدير خم برهبرى مردم انتخاب فرمود و اكنون عمر اين حقيقت را فراموش كرده است .