( 1 ) در اينجا فاطمه بر ضد ابو بكر براى بازستاندن ميراث خويش بمبارزه برخاست و دلايلى استوار از قرآن مجيد و سنت پيامبر اقامه كرد ولى خليفه بدعواى فاطمه با حديثى كه تنها خودش راوى آن بود ، پاسخ داد و گفت از پيامبر شنيدم كه فرمود : ما پيامبران از خود طلا و نقره و خانه و مزرعه را بميراث نمىگذاريم و آنچه از ما باقى ميماند بجانشين ما ميرسد .
ابو بكر به اين حديث استناد مىجست و فدك را بفاطمه بازنمىگردانيد ولى در پايان روزگارش از اين كار پشيمان شد و گفت اى كاش خانهء فاطمه را هر چند بجنگ با من بسته شده بود ، نمىگشودم « 8 » .
ابو بكر پس از اين رفتار ناهنجار به همراه عمر بن خطاب بخانهء امام آمدند و از فاطمه اجازهء ورود خواستند تا خاطر خستهاش را از نارضائى و خشم بزدايند ولى فاطمه ( ع ) به آنها اجازهء ورود نداد ولى امام ( ع ) التماس كرد كه آنها را راه دهد و زهرا بناچار پذيرفت و آنها با سرافكندگى بر آن بانو وارد شدند و گفتند :
اى دخت گرامى پيامبر براى پوزش خواهى بحضورت آمدهايم .
فاطمه فرمود : شما را به خدا قسم مىدهم آيا از پيامبر نشنيديد كه فرمود فاطمه پارهاى از وجود من است و هر كس او را بيازارد ، مرا آزرده است ؟
گفتند چرا شنيديم كه پيغمبر چنين فرمود .
فاطمه دستها به آسمان برداشت و با دلى دردمند گفت :
خداى و فرشتگانش را بگواهى مىگيرم كه شما دو نفر مرا بخشم آورديد و آزرديد و من از شما ناخشنودم و چون رسول خدا را ديدار كنم
هامش
( 8 ) - كنز العمال ، جلد 3 .