استحقاق مالك ازمه « 1 » دار الملك عراق شد و در استمالت و استعطاف جوانب جدى بليغ و سعيى نجيح « 2 » نمود و رعايا را كه زيردست عنا و پايمال بلا گشته بودند ، از مخالب جور و حيف « 3 » برهانيد و فراخور حال و لايق قدر هريك لطف كرامت و حسن رعايت لازم شمرد و در رسوم ولايتدارى عادات اسلاف خويش را مقتدا ساخته رعايا را به كرم عميم و نعم جسيم بنواخت و اگر چند بعضى از آن بودند كه به نسبت با او به جنايات عظيم و خيانت ظاهر تظاهر نمودند و به مخالفت و معاندت قدم گذارده [ 1 ] غايت حلم و نهايت بخشش و كمال عفو اغضا به امضا رسانيد و از سر نوادر هفوات و سوابق زلات ايشان برخاست و كسانى كه بيخ بغى و عداوت به مرور زمان در زمين مملكت دل نشانده بودند ، به زور بازوى بأس و زخم سرپنجهء قهر قلع كرد و خرد و بزرگ و پير و جوان آن نواحى به ميامن طلعت و افاضت معدلت و اشاعت احسان و اقامت مراسم [ اكرام ] او چون روزهدار به رويت هلال و مستسقى به شربت زلال و مهجور به لذت وصال ، خرم و شادمانه شدند . ساكنان آن بلاد كه به سبب معاش بىقاعده سلطان و غلاى سعر و تعذر زراعت به جلا مبتلا بودند ، از شمول معدلت و وفور مرحمت [ 2 ] او روى به اوطان مألوف و مسكن معهود نهادند . قحط و تنگى نواحى به رخصت [ 3 ] و سهولت مبدل شد . مزاج طاعت لشكر و حشم كه از قانون صحت اخلاص و هواخواهى منحرف گشته بود ، به صواب تدبير از حال اعتلال به جانب اعتدال بازآورد . آراء و اهواى رؤسا و زعما كه از انتهاج « 4 » مناهج عبوديت متفرق و مختلف شده بود ، به لطف استمالت بر صوب جادهء استقامت متفق و مؤتلف گردانيد . عواطف لطفش سايه بر سر متظلمان افكند ، عواصف قهرش درخت ظلم و عدوان از بيخ بركند .
دوستان را گاه بخشش ريخته در پاى مال * دشمنان را گاه كوشش كرده در خون پايمال
هامش
[ 1 ] . در هرسه نسخه : گزارده .
[ 2 ] . ت : وفور معدلت و مرحمت .
[ 3 ] . ت : رخص .
( 1 ) ازمه : ج زمام ، مهارها ( دهخدا ) .
( 2 ) نجيح : راى درست ، صواب ( نفيسى ) .
( 3 ) حيف : جور و ستم كردن بر كسى ، جور ، ستم ( منتهى الارب ) .
( 4 ) انتهاج : به جاى آوردن راه ، روشن و آشكار گردانيدن راه ( دهخدا ) .