تن از اسب و سر از تن سرنگون شد [ 1 ] * فلك دريا زمين صحراى خون شد [ 2 ]
همه روى زمين شنگرف بگرفت * ز خون تازه رودى ژرف بگرفت
در آن روز از وقت آنكه شاه سيارگان از افق شرقى طالع شد تا آن زمان كه به ايوان غربى خراميد و جمال جهانافروز روز در نقاب تارى متوارى شد ، [ 3 ] خون از تيغ چون باران از ميغ باريد .
شعر [ 4 ]
چو ميغ از خون مردان ريخت باران * قلم شد تيغ در دست سواران
روان شد سيل [ 5 ] خون فرسنگ فرسنگ * ميان خون سر مردان چو خرسنگ « 1 »
از صباح تا رواح ارواح را از اشباح جدا مىكردند [ و به سيوف و رماح « 2 » اقداح روشن را از دماى اوداج ممتلى « 3 » مىگردانيد ] ضارب به مضروب و غالب به مغلوب مختلط شده ميان طالب و مطلوب و سالب « 4 » به مسلوب تميز ممكن نمىگشت ، از خسته و كشته فضاى هامون حكم كوه و پشته گرفت . افراط قتل در اصفهان به غايتى رسيد كه آب زنده رود « 5 » از خون كشتگان با همه غزارت از حكم طهارت بيرون شد . عاقبة الامر امارات رعب و انهزام و علامات ضعف و انكسار بر لشكر عراق ظاهر شد و خلقى نامعدود و عددى نامحصور به قتل آمد . تائيد يزدانى به بشارت فتح و نصرت ندا در داد و روايح ظفر و فيروزى در تبسم آمد . از غريو كوس زرين و نواى ناى روئين صداى
« نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ
هامش
6 *
» « 6 » به گوش مخلصان دولت
[ 1 ] . ت : گشت .
[ 2 ] . ت : گشت .
[ 3 ] . ت : گشت .
[ 4 ] . ت : نظم .
[ 5 ] . م : خيل .
[ 6 ] * قسمتى از آيه 13 سوره 61 .
( 1 ) خرسنگ : سنگ بزرگ ناهموار ناتراشيده را گويند كه در ميان راه افتاده . ( برهان ) .
( 2 ) رماح ، ج رمح : نيزهها ( منتهى الارب ) .
( 3 ) ممتلى : پر و لبالب و آكنده ( نفيسى ) .
( 4 ) سالب : تاراجكننده ، رباينده ، غارتگر ( نفيسى ) .
( 5 ) زندهرود : رود مشهور زايندهرود است . به آن زرينهرود يا زرينرود هم گفتهاند ، - لطف الله هنرفر گنجينهء آثار باستانى اصفهان ص 6 و 17 و 65 .
( 6 ) نصرت و فتحى نزديك از جانب خداست .