متعين و زاهدى متورع بود ، مقرر فرمود كه به شهر رود و به طريق نصيحت با اميرزاده اسكندر بگويد كه نظر در اصلاح اين [ كار ] بر صلاح طرفين و اصلاح جانبين است تا به واسطهء خصومت ، مملكت [ 1 ] خراب نگردد و رعايا در معرض هرج و مرج نيفتند و بىموجب خون خلقى مظلوم ريخته نگردد .
قاضى متوجه شهر گشته اميرزاده اسكندر را از وصول او اخبار كردند و اين رسالت كه مشحون به انواع نصايح و مقرون به اصناف مواعظ بود ، تبليغ يافت .
اميرزاده اسكندر از شراست طبع و درشتخوئى به نصح واعظ و تقرير زاجر « 1 » [ از ] معرض ندامت و مذمت برنخاست ، هم بر آن استكبار اصرار نموده عنان تكبر از جهت آن تمرد بازنكشيد و يك سر موى از سر غرور و نخوت كه هفوت محض و زلت صرف بود ، انحراف نجست و از مظلمه « 2 » آن غايلهء بىطايله « 3 » و استبداد بىبنياد نه انديشيد . چون قضا رفته بود ، چندانچه او را تنبيه نمودند ، نافع نيامد . جز اصرار بر لجاجت و استمرار بر شر است جوابى نداد و بر قضيت عقل و منوال رشد سخن نراند تا رسيد به دو آنچه رسيد . « اذا اراد اللّه انفاذ قضائه و قدره سلب عن ذوى العقول عقولهم « 4 » » .
چون قضيه بدين جا رسيد ، حضرت سلطنت شعارى را در خاطر آمد كه مگر اين اغماض و اغضا را بر عجز و قصور حمل مىكند و اين تحمل و ابقا را بر ضعف و فتور گمان مىبرد ، هيهات و هيهات :
شعر
و نحن اناس نرتد الحلم شيمة * و نغضب احيانا فنروى العواليا « 5 »
هامش
[ 1 ] . ت : ملك .
( 1 ) زاجر : منعكننده ، بازدارنده از كارى ( آنندراج ) .
( 2 ) مظلمه : ظلم ، ستم ، جور ، تعدى ، ستمگرى ، بىمروتى ، داد و دادخواهى ( نفيسى ) .
( 3 ) طايله : فائده ، سود ، نفع ( منتهى الارب ) .
( 4 ) - ص 432 .
( 5 ) و ما مردمى هستيم كه عادت داريم به پوشيدن جامهء بردبارى - اما گاهى هم به خشم مىآئيم آن وقت است كه بالاهاى نيزه را سيراب مىكنيم .