و خود پشيمانى و ندامت نبرند . القصه [ 1 ] ، حضرت سلطنت شعارى - خلد الله تعالى ملكه و سلطانه - بدين سبب لطف الله و پكنه بخشى را از حكومت شيراز عزل كرد و امير سيد على ترخان را به حكومت آنجا تعيين فرمود و فرمان داد كه تحقيق آن غدر نمايند و تحقيق [ 2 ] اين معامله كنند .
ديگر در اين اثنا از ولايت تستر [ 3 ] قاصدان دندى سلطان رسيدند ، اظهار اذعان و انقياد نموده دولتخواهى و يك جهتى خود عرضه داشتند . حضرت سلطنت شعارى ايشان را دلدارى فرموده شاكر و خوشدل اجازت مراجعت فرمود .
ديگر در وقتى كه محاصره اصفهان خواهستند كرد ، عبد الله پروانچى و على درويش را به جانب كاشان فرستاده بودند ، ايشان بدان طرف رفته بودند [ كاشان را گرفته ] و آن مردم سر به انقياد درآورده ضبط آن نواحى به واجبى [ 4 ] نموده بودند [ و در آن ايام به اردوى همايون رسيدند ] .
ذكر فرستادن مولانا غياث الدين قاضى سمنان پيش اميرزاده اسكندر
در اين اثنا به سمع همايون رسانيدند كه اميرزاده اسكندر از حركات خود پشيمان شده است و از هواجس خذلان و وسواس شيطان روى برتافته مىگويد :
منقاد مىشوم و باز خطبه و سكه به نام بندگى حضرت مىكنم . حضرت سلطنت شعارى - خلد الله تعالى ملكه و سلطانه - را نيز رأفت خسروانه و رحمت پادشاهانه به استيصال بندگان قديم و قهر خدمتكاران ديرينه رخصت نمىداد ، بهانه مىطلبيد .
خواست كه حلم و اغضا را كار بندد و كرت ديگر او را به مواعظ و نصايح دلالت نمايد ، مگر به تنبيه خرد از خواب غفلت بيدار شود تا در ميانه خونهاى ناحق ريخته نگردد و آنچه نه لايق معدلت باشد ، به ظهور نرسد ، چه تحقيق است كه چون آتش حرب بالا گيرد ، جمعى نوكران و خدمتكاران قديم كه اختيارا او اضطرارا در آن طرف باشد ، بر ايشان نه آن رود كه دل خواهد و در شريعت مروت مجوز باشد . به جهت رعايت اين دقيقه ، مولانا غياث الدين قاضى سمنانى را كه مردى مشهور و دانشمندى
هامش
[ 1 ] . ت : از « اكابر بايد كه در قضايا . . . » تا اينجا ندارد .
[ 2 ] . ل : تحقيق ندارد .
[ 3 ] . ت : ششتر .
[ 4 ] . ت : « به واجبى » ندارد .