بهادران لشكر از عقب ايشان درريختند و به خدنگ چهارپر و زوبين سينهدر و كوپال تاركشكاف كويهاى محلات را از خون همرنگ طبرخون گردانيد . جوانان جانبين و نوخاستگان فريقين در مبارزت آمدند و دست به تيغ بردند و مسامع هوا را از اصطكاك مقارعات پرصدا كردند . بساطى ملمع از خون دليران بر ديباچهء معركه كشيده آمد . قتلى عظيم واقع شد ، امير لطف اللّه بر سر پل [ 1 ] بايستاد و حشميان را مىگذرانيد . چند كرت لشكر ياغى قصد او كردند و ايشان را به زخم شمشير باز مىگردانيد تا امير عبد الصمد و امير جنيد با جمعى از بهادران اصفهان به سر او تاختند و بر يكديگر حملههاى بهادرانه كردند . چنانچه كوشش نمودند ، او را از سر پل دور نتوانستند كرد . قرب ده زخم شمشير به لطف اللّه رسيده بود و همچنان جنگ مىكرد . آخر الامر شمشير او بشكست و ايشان بهطرف اصفهان مراجعت نمودند و عساكر منصوره بهطرف اردو آمدند .
اميرزاده اسكندر از انكسارى كه در وهله اول بديشان رسيد و از حال كشتگان و خستگان لشكر [ 2 ] استفسار نمود ، حيرت و ضجرت بر درون و خاطر او مستولى گشت و آتش غيرت در نهاد او زبانه زد . امرا و اركان دولت و امجاد « 1 » و اجناد سپاه را طلب فرمود و گفت : جبر اين كسر و سد اين رخنه به چه وجه كنيم و التيام چنين ثلمهاى كه به حصن مملكت راه يافت ، چگونه انديشيم ؟ آنها را كه محل جواب بود ، عرضه داشتند كه حكم و فرمان سلطان راست . بر آن متفق شدند كه تمامت لشكرها بيرون آيند و هركه پيش ايشان آيد دستبرد خويش بديشان نمايند . [ 3 ] و در زعم ايشان چنان بود كه چون بدان شوكت و عظمت بيرون آيند ، از اين لشكركشى را مجال [ 4 ] آن نباشد كه به سر ايشان رود . چون براين عزيمت اتفاق كرده با عساكر آراسته متوجه بيرون گشتند با غلبهئى كه بيان و بنان از وصف و حصر آن عاجز آيد و مساح فكر به مساحت تقدير به استخراج تكسير آن راه نيابد ، چون ذرات آفتاب فراوان و چون قطرات سحاب بىپايان ؛
هامش
[ 1 ] . م و ل : پول .
[ 2 ] . ت : كشتگان لشكر و خستگان .
[ 3 ] . ت : خود به دو نمايند .
[ 4 ] . ت : محل .
( 1 ) امجاد : ج ماجد و مجيد ؛ بزرگان ، بزرگواران ( دهخدا ) .