مىساخت و مانند جعد زنگى گره [ 1 ] زره داودى پيدا مىآورد ، رايات همايون و اعلام ميمون از جلگاى مازندران با سپاهى در سياهى بدان مثابت كه
« ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ
[ 1 ] « 1 » » بر صوب رى حركت فرمود .
شعر
ز نعل بادپايان تكاور * زمين گفتى [ 2 ] كه گردونى است ديگر
گرد از صفهء اغبر به طارم اخضر افلاك رسيد و بر روى هوا از تكاثف غبار ابرى تيرهپيكر بلكه زمينى ديگر پيدا آمد :
شعر
ز گرد موكب او تيره روى روز سپيد [ 3 ] * ز گام مركب او خيره چشم چرخ [ 4 ] اثير
زلزله و ولوله در آن ديار افتاد . آنچه مواليان « 2 » بودند ، از ترتيب علوفات و ما يحتاج لشكر ساعتى نمىآسودند و معاديان [ 5 ] خود از بيم صولت بأس و هم شظيت [ 6 ] « 3 » سطوت هراس پادشاهانه لحظهاى نمىغنودند .
شعر
اذا نحن سرنا بين شرق و مغرب * تحرك يقظان التراب و نائم « 4 »
اركان زمين از بار سلاح مواكب در تزلزل آمد و سقف آسمان از زخم نعل مراكب در جنبش .
هامش
[ 1 ] . ت : ندارد .
[ 2 ] . ت : گوئى .
[ 3 ] . ت : سفيد .
[ 4 ] . م و ل : چشم .
[ 5 ] . م و ل : معادنان .
[ 6 ] . ت : ندارد .
[ 1 ] قسمتى از آيه 118 سوره 9 .
( 1 ) - ص 185 .
( 2 ) مواليان : ج موالى ، مولىها ، بندگان .
( 3 ) شظيت : كمان ( نفيسى ) .
( 4 ) - ص 202 .