به قتل آوردند . چون خبر كيفيت اين واقعه به جلال الدين سلطان رسيد ، از امير غازان بسيار منتدار شد و فى الحال ايلچى فرستاد مضمون آنكه غازان خان [ هم مقام ] ماست .
حكم و فرمان او بر لشكر و مملكت به هرچه فرمايد ، نافذ است . مىبايد كه از آنچه اشارت راند و صواب بيند ، تجاوز ننمايد كه فرمودهء او فرمودهء ماست و امير دكنه از براى تيمور خان تعزيتى به ترتيب بداشت . اما چون اين حكم جلال الدين سلطان برسيد ، او از امارت لشكر معزول شد .
امرائى كه به محاصره خوارزم مشغول بودند ، خضر اغلان به جهت اروق از همه بزرگتر بود و بعد ازو [ امير ] دكنه كه امير معتبر تيمور خان بود و بعد از ايشان غازان . در اين حال اختيار امير غازان از همه [ 1 ] زيادت [ 2 ] شد ، با امير ادكو صلح كرد و امير ادكو از خوارزم بيرون آمد و يكديگر را طوى كردند و ميان ايشان عقد مصادقت منعقد شد و لشكرها از در خوارزم برخاسته [ 3 ] متوجه جلال الدين سلطان شدند . چون به موضع برلوقيا [ 4 ] رسيدند ، قچولاى بهادر بديشان رسيد و گفت : شما خوارزم ناگرفته چرا بازگشتيد ؟ خضر اغلان و امير غازان گفتند : ما مدت هفت ماه محاصره كرديم ، نتوانستيم گرفت . قچولاى ايشان را تشنيع و سرزنش [ 5 ] كرد و گفت :
من بروم و تا او را نگيرم ، بازنگردم . ايشان گفتند : ما دههزار سوار داشتيم و مدت هفت ماه جنگ كرديم ، نتوانستيم گرفت . ترا خود سه چهارهزار مرد بيش نيست .
صلاح نيست كه بدان جا روى و نيز ما با او سخن صلح گفتهايم و او قبول كرده است كه پسر خود را بفرستد . قچولاى نشنيد و در جواب گفت : يك نفس من تنها ادكو را بسنده [ 6 ] است . حالا خود چهارهزار سوار دارم .
چون قضا رفته بود ، مواعظ و نصايح اثر نكرد . [ 7 ] از غايت غفلت و غرور به سخن ايشان متنبه نشد . به بهادرى و جلادت [ 8 ] خود مغرور بود . متوجه خوارزم گشته امير ادكو را شكار خود مىدانست ، بلكه خوانى مهيا مىپنداشت .
امير ادكو از توجه او خبردار گشته با جمعى مردم سپاهى خود همه بهادران نامدار به استقبال او روانه شد و چون به عدد كمتر بودند ، روى به راه مكر و حيله آوردند و غدر و فريب را كار فرمود . در شب كوچ مىكردند و به روز فرود مىآمد
هامش
[ 1 ] . ت : مجموع .
[ 2 ] . م : زيادتتر .
[ 3 ] . ت : برخواسته .
[ 4 ] . ل : برلوقبا .
[ 5 ] . ت : سرزنش و تشنيع .
[ 6 ] . م و ل : پسنديده .
[ 7 ] . ت : نصايح ايشان را اثرى نبود .
[ 8 ] . ت : جلالت .