چون چشم او بر هرقداق افتاد ، آواز داد و او را گرم بپرسيد . به دولت حكومت خود مغرور گشته و از مكر و غدر روزگار و بو العجبى سپهر دوار غافل .
هرقداق پياده گشت و چند كرت زانو زده پيش آمد . عقلا گفتهاند : هرچند از دشمن دانا و مخالف داهى تودد بيش بيند ، در بدگمانى و خويشتن نگاه داشتن مبالغت زيادت بايد كرد و دامن بهتر بايد در پيچيد . در هيچ حال از دشمن ايمن نبايد بود .
در هنگام نزديكى از مفاجا « 1 » انديشه بايد كرد و چون مسافت در ميان افتد ، از معاودت و اگر هزيمت شود ، از كمين و اگر تنها بيند ، از مكر ، چه اگر غفلتى ورزد و زخمگاهى خالى گذارد ، هرآينه كمين دشمن گشاده گردد . پس از فوت فرصت پشيمانى سود ندارد . فاما بر هركس كه قضاى محتوم نازل گشت و اجل معلوم برسيد ، بىاختيارى به منقاد اجل و ميعاد فنا دود ، چنانچه صاحب شريعت - عليه الصلاة و السلام - مىفرمايد اذا اراد الله انفاذ قضائه و قدره سلب عن ذوى العقول عقولهم حتى ينفد فيهم قضاوه و قدره . [ 1 ] « 2 »
چون هرقداق پيش شيخ نور الدين رسيد ، امير شيخ نور الدين آغوش باز كرد و او را در بغل گرفت . چون دست هرقداق غدار از پس پشت او بههم رسيد ، محكم بگرفت و او را از اسب به نشيب كشيد و بينداخت . چون بر زمين افتاد ، زانو بر سينهء او نهاد و شمشير از ميان بركشيد . دو نوكر شيخ نور الدين مظلوم [ 2 ] كه [ در ] بيرون قلعه بودند ، به سر او تاختند و يكى شمشير بر بازوى او فرود آورد . هرقداق امير شيخ نور الدين را در زير خود به زانو نگاه داشته [ 3 ] شمشير حواله سوار كرد و بزد ، چنان كه لبهاى اسب او بريده شد و اسبان ايشان رم كرد . پس شمشير بر روى امير شيخ نور الدين زد چنان كه دست كه به منع [ 4 ] شمشير بر روى [ خود ] نهاده بود ، انگشتها و بينى با يك نيمه كاسه سر جدا شده بود و امير شاه ملك از دور چشم بر ايشان داشت . چندانكه ديد كه هرقداق دست بلند كرد تا شيخ نور الدين را در آغوش
هامش
[ 1 ] . ت : « و قدره » ندارد .
[ 2 ] . ت : « مظلوم » ندارد .
[ 3 ] . ت : هرقداق شيخ نور الدين را در زانو خود نگاه مىداشت .
[ 4 ] . ت : پس شمشير بر روى شيخ نور الدين زد چنان كه دست به منع .
( 1 ) مفاجا : حملهء ناگهانى ( دهخدا ) .
( 2 ) وقتى اراده كند خداوند كه قضا و قدر خود را اجرا كند از صاحبان خرد عقلشان را سلب مىكند تا جارى سازد در آنان قضا و قدر خود را ، اين حديث منسوب به پيامبر اكرم است - جامع صغير ، ج 1 ص 17 .