شعر
از سعادت نصيبه برگيرى * فرصت وقت اگر نگه دارى
كارها زير دست خويش كنى * گر تو فرصت ز دست نگذارى
[ و از كلمات سنگين است : ان بلوغ الامال فى ركوب الاهوال و الفرصة [ 1 ] تمر مر - السحاب و القعود [ 2 ] من اخلاق العجائز و القناعة من طباع البهايم ] « 1 » چه فرصت چون برق لامع و شهاب ثاقب است .
شعر
چو بينى خصم را افتاده در آب * مگيرش دست و برنه پاى بر فرق
همانا غرق فرعون آن زمان بود * كه موسى رسته گشت از آفت غرق
هركه فرصتى فايت « 2 » گرداند ، بار ديگر بر آن قادر نشود و پيش پشيمانى و ندامت سود ندارد . و امير موسىكا و امير دولتخواجه گفتند : به چه نوع فكر فرمودهايد ؟
امير شاه ملك گفت : هر قداق را بفرستم و ديرست كه امير شيخ نور الدين او را [ 3 ] نديده است . بىشك چون او را ببيند ، خواهد پرسيد و او را در آغوش خواهد گرفت . هر قداق پياده شود و او را به وقت آغوش گرفتن از اسب به نشيب كشد .
چون هر قداق او را بگيرد ، پيش از آنكه او را مدد رسد ، ما برسيم [ 4 ] و كار او آخر كنيم .
امير موسىكا و امير حمزه در جواب گفتند : شيخ نور الدين از آن كسى نيست كه همچنين قصد او توان كرد و او به حيلت و مكارى خود را از همهكس زيادت مى - داند . بدين طريق مرتكب اين خطر و مرتقب « 3 » اين ظفر نتوان شد ، مگر آنكه خصم از اين انديشه [ 5 ] غافل باشد و از اين كيد ذاهل « 4 » و مىشايد كه او خود متوفى و
هامش
[ 1 ] . ت : العرض .
[ 2 ] . ت : العقود .
[ 3 ] . ت : بفرستم و شيخ نور الدين ديرست كه او را .
[ 4 ] . ت : تبازيم ، م : بياريم .
[ 5 ] . م : انديشه از اين .
( 1 ) همانا رسيدن به آرزوها در ارتكاب كارهاى خطرناك است و فرصت مىگذرد مانند گذشتن ابر و نشستن از خويهاى پيرزنان است و قناعت از سرشت ستوران است .
( 2 ) فايت : از ميان رفته ، فوت شده ، از دست رفته ( غياث ) .
( 3 ) مرتقب : نگاهبان ، محافظ ، پاسبان ، مراقب ، چشمدارنده ( نفيسى ) .
( 4 ) ذاهل : غافل ، بىپروا ( دهخدا ) .