باغى ارم صفت كه نسيم آن نكهت عنبر به مشام جان رساند و سراى رفيع منزلت كه در نزهت با جنان برابرى نمايد .
شعر
چمن از دلكشى چون عارض دوست * سرايش از خوشى چون چهرهء يار
يكى از وى ارم باطل به نزهت * يكى از وى حرم نازل به مقدار
وزان باد بهشت آن را در [ 1 ] اطراف * روان آب حيات اين را در انهار
ز چوب طوبى اين را ساخته در * ز طين « 1 » جنت آن را كرده ديوار
يكى را سعد گردون كرده معمور * يكى را بخت ميمون بوده معمار
گفتى رضوان روضهئى از بهشت به دنيا فرستاده است ، هواى انس افزايش :
مصراع
بس صافىتر ز چشمهء نور
و صحن غمزدايش :
مصراع
آراستهتر ز چهرهء حور
شعر
ز روشنايى صحن و هواى او در وى * همى نمايد از اسرار غيب پوشيده
جنات عدن از اعتدال هوايش در غيرت و صباى مشكافشان از امتزاج نسيمش در خجلت ،
بسا تينها للمسك منها روايح * و اشجارها للريح منها ملاعب « 2 »
چهار طاق ايوان مقرنسش به طاق مقوس كيوان رسيده و كنگره قصر رفيعش
هامش
[ 1 ] . ت : از وى در .
( 1 ) طين : گل ( منتهى الارب ) ، كلوخ ، خاك نمناك ( غياث ) .
( 2 ) بوستانهاى آن از مشك كه در آن بوهاى خوش است ، و درختان آن بازيگاه باد است .