شعر
تو پندارى شد آن ساعت ز بهر كشتن خصمت * قضا بر تيغ تو قبضه اجل بر تير تو پيكان
به جان جست آنكه جست از تو [ و ليكن ] من نگويم چون * گسسته پرچم نيزه دريده دامن خفتان
نرستند از سر تيغت و گر جستند هست اكنون * يكى در گوشهئى عاجز يكى در مسجدى پنهان
اگر بدخواه بغى آورد برد از لشكرت كيفر * و گر دشمن بد انديشيد [ 1 ] ديد از تيغ تو خذلان
هزيمت كردى اعدا را و بيرون آمدى ناگه * چو [ 2 ] ماه از ابر و در از آب و مشك از ناف و زر از كان
شكستى آخر و خستى « 1 » بدانديشان دولت را * به تيغ آسمان نصرت به رمح اژدها جولان
حساب غلط شر و فتنه [ كه ] ايشان با خود راست گرفته بودند ، به حجت قاطع تيغ به مقطع رسانيد و به تيغ كوشش ممالك از اعداى دولت خالى مانده و به قلم بخشش احوال اولياى دولت طراوت عهد قديم باز يافت .
شعر
از تيغ اوست دولت عالم شده پديد * وز كلك اوست محنت گيتى شده نهان
* * *
صلاح العباد و رشد الامم * و امن البرية من كل غم
بشيئين ما لهما ثالث * بدفع الحسام و رفق القلم « 2 »
بعضى را كه سعادت ياورى كرد از راه عجز و تذلل با سجده خضوع و خشوع پاى در بند و دست در كش پيش بندگى حضرت آمدند و آيت
فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ
[ 1 ] را عذرخواه جرم و گناه ساخته به لطف عفو و كرامت امان و بقاى
هامش
[ 1 ] . م : انديشد .
[ 2 ] . ت : چون .
[ 1 ] قسمتى از آيه 11 سوره 40 .
( 1 ) خستن : مجروح كردن ( نفيسى ) . خراشيدن كه موجب مجروح كردن شود ( دهخدا ) .
( 2 ) صلاح بندگان و ترقى امتها ؛ و آسودگى مردمان از هر اندوهى ؛ به دو چيز است كه سومى ندارد ؛ به راندن شمشير و به مداراى با قلم .