قلم مىكردند ، از آتش تيغ آبدار بسان خيل حباب و فوج شرار زود مير و اندك بقا گشتند و به يك حمله جمله پايمال بلا و پى سپر رنج و عنا شدند .
شعر
چاك دامن ، تيرهدل ، افكنده سر ، كوتاه عمر * چون گل و چون لاله و چون نرگس و چون ياسمن
و بيشتر از سروران لشكر و صفدران نامدار كه باد سبك [ 1 ] تك از مسافت طول و عرض لشكرگاه ايشان عاجز بود و خاك گرانسنگ از تحمل آلت و عدت و شوكت و اهبت آن سپاه ستوه « 1 » و شره هريك به آتش رزم و قتال زيادت از حرص مستسقى « 2 » به آب زلال و شعف مهجور به روز وصال و پيوسته از باد سارى « 3 » گرد بلا مى - انگيختند و از بىآبروئى آتش بيرحمى مىافروخت و از كمال خاكسارى و غايت شقاوت از باد پر و بال عاريت مىساختند و چون آب در نشيب و آتش [ در فراز ] به بالا مىشتافت تا به باد لاابالى آتش فتنه را بالا دهند و خون مسلمانان به ناحق بر روى خاك ريزند و به آتش جور و بيداد آب از روى [ 2 ] كار عدل و انصاف برند ، به يك حمله جمله را به باد زخم شمشير آبرنگ آتش فعل در صميم دل خاك مسكن داده آمد .
شعر
همه خسته و بسته بود آنكه زيست * بر آن كشته و خسته بايد گريست
نه تخت و نه تاج و نه پردهسراى [ 3 ] * نه اسب و نه مردان جنگى به جاى [ 4 ]
و صرصر قهر گرد استيصال از دودمان بدخواه دولت برآورد و آتش تير دود انتقام از بسيط زمين به اوج [ چرخ ] برين رساند .
هامش
[ 1 ] . م و ل : سيل .
[ 2 ] . ت : آبروى .
[ 3 ] . م و ت : سرا .
[ 4 ] . م و ت : جا .
( 1 ) ستوه : ملول ، عاجز شده ، به تنگ آمده و افسرده ( برهان ) .
( 2 ) مستسقى : آبخواهنده ( منتهى الارب ) .
( 3 ) سارى : اثركننده و در رونده به همهء اجزاى چيزى ( غياث ) ، نفوذكننده ( نفيسى ) .