منتشر شده بود و هريك خود را صاحب وجودى تصور كرده و از حسين احكام حاصل كرده بودند ، مجموع را به زارى زار سياست كرد و مرشد خونچدار كه از اميرزاده شهيد جامه كشيده بود و برهنه كرده بود ، پوست از تن باز كردند و عبرت عالميان گردانيدند و روز به جلاد كه خرمن گندم آتش زده بود ، پسرش را فرمود تا دست پدر را بيرون كرد [ 1 ] و مملكت فارس و توابع بىمانع و منازع [ 2 ] به حكم استحقاق و حق وراثت با تصرف گرفت و آن جماعت كه پيشتر اميرزاده پير محمد بهادر [ 3 ] به طريق منقلا به جانب كرمان فرستاده بود ، ايشان بعضى از مواضع كرمان غارت كرده بودند كه ناگاه اين خبر بديشان رسيد ، به جانب شيراز معاودت نمودند و از يكديگر متفرق شدند . قضا را حسين [ شربتدار ] با صديق باز خورد و گرفتار عمل خود گشت ، چنانچه [ 4 ] گفتهاند :
شعر
اگر بدكنش مرد زنهار خوار * به گردون گردان رود زهرهوار
زمانه ز گردون فرود آردش * به دست بد خويش بسپاردش
امير صديق يك گوش او بريده با خنجرش به نشانه پيش اميرزاده اسكندر فرستاد و او را [ 5 ] به خلاقت [ و عذابى ] هرچه تمامتر به [ 6 ] [ دار الملك ] شيراز رسانيد و در مزار شيخ سعدى او را آرايش خاتونانه كردند ، بعضى از ابرو [ و ] بروت « 1 » و ريشش تراشيدند و به گاو نشاندند و كلاه دولت بر سر نهادند و خاص و عام شهر نفرين و استهزا مىكردند تا پيش اميرزاده اسكندر آوردند . از او سئوال كرده جوابى گفت . اميرزاده اسكندر به خود كارد از ميان اردوان كشيده چشم راست او را از حدقه بيرون آورد و اشارت فرمود تا به زخم چماق و گرز آن بىعاقبت را به زارى
هامش
[ 1 ] . ت : از « كرد و مرشد . . . » تا اينجا ندارد .
[ 2 ] . م : فارس بىتوابع و منازع ، ل : فارس با توابع بىمنازع .
[ 3 ] . ت : ندارد .
[ 4 ] . ت : چنان كه .
[ 5 ] . ت : از « با خنجرش . . . » تا اينجا ندارد .
[ 6 ] . ت : تمامتر او را به .
( 1 ) بروت : سبلت يعنى موى لب ، مجموع مويهاى لب برين ، شارب ، سبلتان ، سبيل ( دهخدا ) .