تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
از خراسان عازم فارس شد و اميرزاده پير محمد با او به سر رضا آمد - چنانچه شرح آن به تقرير پيوست - و اميرزاده اسكندر به نسبت برادر طريقهء خدمت و ملازمت گرفت و اميرزاده پير محمد را داعيهء تسخير ولايت كرمان به خاطر خطير خطور كرده به تهياى اسباب آن مشغول گشت . از اطراف و جوانب لشكرى سنگين فراهم آورد و به استعداد و اهبت [ 1 ] تمام متوجه آن‌جانب شد . چون چند منزل قطع كردند ، بعضى از امرا را با لشكرى به طريق منقلا روان كرده امير صديق و تولك [ 2 ] و امير بيان و عبد الكريم و قتجاق [ 3 ] آن لشكر منقلا را سر كرده به طريق قراول روان شدند و اميرزاده پير محمد با باقى لشكرها ايمن و فارغ به سرور و سلوت و شوكت و عظمت هرچه تمامتر [ 4 ] در عقب مىرفت . در اين اثنا خواجه حسين طبيب [ 5 ] كه يكى از نوكران و تربيت‌يافتگان امير - زاده سعيد شهيد [ 6 ] [ مغفور ] مبرور بود و او را از طبيب‌زادگى [ 7 ] به درجهء امارت و سردارى رسانيده و در مزاج آن حضرت و مال و مملكت اختيارى تمام و استيلائى ما لا كلام پيدا كرده [ 8 ] خيال سلطنت در دماغ پيدا شده با جمعى بىباك ناپاك « عليهم لعان اللّه [ 9 ] » « 1 » بر غدرى اتفاق كنند و چون تقدير رفته بود « لا مرد لقضائه و لا مانع لحكمه [ 10 ] » « 2 » چون به منزل دوچاهه « 3 » اتفاق نزول افتاد ، نيم شبى عزيمت نامبارك بر كفران نعمت مخدوم به حق [ 11 ] و خداوندگار مطلق خود جزم كرده با معدودى چند از عوام كه خواص او بودند ، به خرگاه [ 12 ] اميرزاده پير محمد كه بر بستر غفلت خفته بود ، درآيند [ 13 ] و آن پادشاه عادل سليم القلب رعيت‌پرور را به درجه شهادت رسانند [ 14 ] [ مبادا ] اميرزاده اسكندر از اين حال آگاه شود . فى الحال با يك دو رفيق راه شيراز
هامش
[ 1 ] . ت : ابهت . [ 2 ] . ت : توكل . [ 3 ] . ت : ندارد ، ل : صدقنجاق ( ؟ ) . [ 4 ] . ت : عظمت تمام . [ 5 ] . ت : اثنا ، حسين شربتدار . [ 6 ] . ت : اميرزاده شهيد سعيد . [ 7 ] . ت : مرتبه ركابدارى . [ 8 ] . ت : از « و در مزاج آن » تا اينجا ندارد . [ 9 ] . م : لعابن الله تترى ( ؟ ) . [ 10 ] . ت : معقب لحكمه . [ 11 ] . ت : ندارد . [ 12 ] . ل : سحرگاه . [ 13 ] . م و ل : درآمد . [ 14 ] . ت : آن اميرزاده سليم القلب را به درجه شهادت رسانند ، م و ل : رسانيد . ( 1 ) بر آنها باد لعنت‌هاى خداوند . ( 2 ) بازدارنده‌ئى نيست براى قضاى خداوند و مانعى نيست براى حكم او . ( 3 ) دوچاهه : به نوشته فصيحى خوافى ، دوچه منزلى است بر سر راه كرمان مجمل ص 183 .