گشت و در نظر عقل دورى از آن طايفه عين مصلحت نمود . فى الجمله به جانب اردبيل ميل كرد ، به عزيمت آنكه روزى چند در صحبت شيخ سالك شرف الحق و الدين على صفوى « 1 » بگذراند . چون به حدود تبريز رسيد ، جمعى از شهريان با انبوهى تمام از پياده و سوار چون لشكر دجال بر سر او تاختن كردند و بيشتر آن جماعت پروردهء نعمت آن خاندان بودند و شاهزاده را چون استعدادى زياده نبود ، از مقاومت عاجز و قاصر آمد و سلك انتظامشان گسسته شد . در غوغاى اين وغا شهزاده و نوكران در قيد و حبس آن مدابير [ 1 ] « 2 » بىسر و پا افتادند . شهزاده خستهء كار و نوكران بستهء اضطرار شدند . در اين داروگير ، تركى خونخوار شمشيرى بر بازوى شهزاده زد و ديگرى اسب او را به تير بينداخت و شاهزاده پياده ماند .
چون خبر اين واقعه به امير يوسف رسيد ، آثار تغير بر غره او پيدا و هويدا گشت [ 2 ] و امارات غضب در چين ابرو و جبين او لايح و واضح شد . بفرمود تا او را مقيد گردانيده به قلعهء عبد الجواز [ 3 ] كه ديوار آن از صعوبت مرام « 3 » با جودى و سهلان [ 4 ] « 4 » دست در كمر مىزد ، بردند و چند تركان را ملازم گردانيد كه محافظت او نمايند .
شهزاده چون از متكاى تخت سلطنت به مقام كربت « 5 » و غربت افتاد ، چهره سلوت را به ناخن تغابن « 6 » مىخراشيد و از كردهء خود بر خود مىپيچيد و جز صبر و تحمل چاره و [ 5 ] درمانى نداشت .
هامش
[ 1 ] . ت : مدابر
[ 2 ] . ت : پيدا شد .
[ 3 ] . ت : عيد الجواز .
[ 4 ] . ت : بهلان .
[ 5 ] . ت : « و تحمل و چاره » ندارد .
( 1 ) محتمل است اين شخص ، سلطان على خواجه ( 794 - 830 ) معروف به « سياهپوش » بوده باشد كه نوهء شيخ صفى الدين است ( - تشكيل دولت ملى ايران ، ترجمه جهاندارى ص 162 ) .
( 2 ) مدابير : ج مدبور ، بدبخت ( معين ) .
( 3 ) مرام : در رسيدن ، مقصود .
( 4 ) جودى و سهلان : نام دو كوه است ( نفيسى ) .
( 5 ) كربت : حزن ، اندوه ، دلگيرى ( نفيسى ) .
( 6 ) تغابن : زيانكارى و زيانافكندگى و افسوس ( نفيسى ) .