ذكر احوال سلطان احمد در اين سال سنه احدى عشر و ثمانمايه و قضايائى كه در طرف بغداد و آن نواحى [ 1 ] در خوزستان واقع شد .
چون سلطان احمد خبر مراجعت اميرزاده پير محمد از بلاد خوزستان معلوم كرد - چنانچه در قضيهء [ 2 ] فارس شرح داده آمد - عازم خوزستان شد با لشكرى انبوه و نخست متوجهء حويزه گشت و به مثابهء ناخبر به شبگير بر سر قلعه و مستحفظان راند كه پيش از طلوع آفتاب ايشان را چون حلقهء انگشترى [ 3 ] در ميان گرفت . پيادگانى كه اختيار محافظت دروازه رجوع به ايشان بود ، دروازه را بهدست دادند . كوتوالان روز كور مندبور « 1 » از غايت بىحزمى و عدم احتياط كه داشتند ، آن زمان سر از خواب غفلت برگرفتند كه اشعهء تيغ ياغى از چهار طرف ايشان درآمد . بعد از آن سراسيمه و بدحال به هزار بلا بر يكان اسب سوار شده خود را از آن [ ورطه ] بيرون انداخته روى به گريز نهادند اما
مصراع
زهرى كه به جان رسيد ، ترياك چه سود ؟
بيكاولان « 2 » متعاقب ايشان رسيده همه را در شمشير پيچيدند و آنكه از تيغ هلاك خلاص يافت ، مقيد و دستگير شد .
چون سلطان احمد را فتح حويزه به آسانى چنين دست داد ، هيچ آفريده را نگذاشت كه بكشند . [ 4 ] اما به جهت مصلحت ملكى ، ايكه [ 5 ] تيمور بخشى و ساير اسيران
هامش
- قطب الدين شيرازى . . . شرح مطالع خواندى . و در دولت او را شرف خواجه حافظ شيرازى بس است . . . » ( تذكره روضة السلاطين ص 63 و تعليقات 253 به بعد و نيز :
محمود كتبى ، تاريخ آل مظفر ، ج / 1 ص 81 و نيز قاسم غنى ، بحث در آثار و احوال حافظ . جلد اول تاريخ عصر حافظ ص 353 - 354 ) .
[ 1 ] . ت : « و آن نواحى » ندارد .
[ 2 ] . م و ل : قصه .
[ 3 ] . ت : انگشترين .
[ 4 ] . ت : آفريده را نكشت .
[ 5 ] . ت : ملكى بود ايكه .
( 1 ) مندبور : مفلوك ، صاحب ادبار و بىدولت ، بىبهره از نعمت خدا ( برهان ) .
( 2 ) بيكاول ، يا بكاول : داروغه مطبخ ، ناظر خرج نظامى ( احسن التواريخ ) .