تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 289

مساهمون:

ص٢٨٩
عرضه داشتند كه از اين عرصه فرس به جانب فارس مىبايد راند و به‌طرف عراق عجم ترك‌تاز مىبايد كرد شايد كه محرك العرق « 1 » نزاع زنگ نزاع [ 1 ] از خاطر خطير [ 2 ] اميرزاده پير محمد بهادر [ 3 ] زدوده باشد و وسيله صلهء رحم ، رحم [ 4 ] در دل او آورده . چون صدق سخن ايشان بر طبق دلخواه افتاد ، تمامى سخن بر اين ختم كرده بر اين اتفاق يك جهت شدند و متوجه فارس گشت و حضرت سلطنت شعارى نيز در باب سفارش او به برادرش مكتوبى اصدار فرمود « 2 » كه مضمونش اين است : جناب فرزند اعز مىبايد كه
« أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ
[ 1 ] « 3 » » را قدوه گردانيده عموم اقاصى و ادانى را از حسن اشفاق خويش بهره‌مند دارد و كافهء ارباب و نواصى را به مكارم اخلاق استمالت واجب داند و در اصطناع بر وضيع و شريف بگشايد و به حكم
« أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ
[ 2 ] » « 4 » هيچ آفريده اقتباس انوار اين مهم را مستاهل‌تر از جماعتى كه فضيلت صلت رحم دارند ، در خيال نمىتوان آورد و نسبت عمومت « 5 » و خؤلت « 6 » در ميان ايشان راجح « 7 » مرجوحى است . بدين مقدمات تفضيل اقرب بر ابعد لازم باشد و ترجيح ادنى بر اقصى واجب كند . على كل حال طايفه‌ئى كه سر وجود از يك جيب برآورده باشند و پاى نشو در يك دامن كشيده ثريا شكل از يك مطلع طلوع كرده و بروجه [ 5 ] شبه « 8 » يكى بر عقب ديگرى برآمده چون جواهرى كه از يك عقد منتشر شود و سخنى كه از يك لفظ منتشر گردد و اين جز
هامش
[ 1 ] . ت : ندارد . [ 2 ] . ت : خير . [ 3 ] . ت : ندارد . [ 4 ] . ت : ندارد . [ 5 ] . م و ل : بروح . [ 1 ] قسمتى از آيه 77 سورهء 28 . [ 2 ] قسمتى از آيه 75 سوره 5 . ( 1 ) محرك العرق : تحريك‌كننده رگ . ( 2 ) اصدار فرمودن : صادر كردن فرمان يا نامه ( دهخدا زير اصدار كردن ) . صادر كردن ورقه يا حكم يا ابلاغى ( معين ) . ( 3 ) - ص 22 . ( 4 ) خويشاوندان ( در كتاب خدا ، در كار ميراث ) به يكديگر سزاوارترند . ( 5 ) عمّومت : عمّ گرديدن ( منتهى الارب ) . ( 6 ) خولت : خويشى از جانب مادر ( منتهى الارب ) . ( 7 ) راجح : افزون ، غالب ، فائق بهتر ( آنندراج ) . پلهء ترازو كه از گرانى به دقت سنجيدن زير ماند و مرجوح پلهء بالا ( آنندراج ) . ( 8 ) شبه : مهره‌هايى كه از آبگينه سازند ( نفيسى ) .
زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 289 | سيد كمال حاج سيد جوادى / عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )