اميرزاده سيدى را با چند امير قشون فرستاده بود كه ولايت حصار و آن [ ولايت و ] نواحى عبور نموده مسخر [ 1 ] گردانند . ايشان خبر بندگى حضرت شنيدند با تمامت نوكران كه با ايشان بود ، قبل از آنكه فرمانى به مبادرت ايشان بر صوب حضرت [ 2 ] صادر گشتى و مثال به استحضار ايشان نفاذ يافتى ، روى به بندگى درگاه اعلا آورده جمله به خدمت شتافتند و شرف بساط بوس دريافته به اردوى همايون ملحق گشتند .
فاما امير خدايداد بعد از آنكه بر اميرزاده خليل سلطان مظفر شد و خود را اختيارى ديد و استغنائى تصور كرد ، قوله تعالى
« كَلَّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى
[ 1 ] » « 1 » به يك بار مست مدام « 2 » نعمت گشته مغرور ايام دولت شد و پنداشت كه پاى از دايره طاعت بيرون مىتوان نهاد و دست در شاخ تمرد و عصيان مىتوان زد و سر از ربقهء اذعان مىتوان تافت ، روى از قبلهء انقياد گردانيده طمع در ملك ماوراء النهر مستحكم كرد . چوبين قوچين [ 3 ] را پيش بندگى حضرت باز فرستاد مضمون رسالت آنكه اگر بندگى حضرت من اميرزاده خليل سلطان [ 4 ] و شاد ملك را پيش ايشان فرستم ، به شرط آنكه مملكت ماوراء النهر را بر اميرزاده محمد جهانگير مسلم دارند .
بندگى حضرت از اين ملتمسات كه زيادت از طور او بود در غضب گشته [ 5 ] متوجه سمرقند شد [ 6 ] چون رايات همايون به منزل كو آن [ 7 ] رسيد ، در روز سهشنبه چهاردهم ذى الحجه مذكور عبد الخواجه شاد ملك آقا ، « 3 » خاتون اميرزاده خليل
هامش
- همان قريهء « شخشارك » يا « شخشارك » بلخ باشد كه حافظ ابرو در - جغرافياى تاريخى از آن ياد مىكند . جغرافياى تاريخى خراسان ص 70 و لهذا شاق شارك تصحيف كاتب است از شخشارك .
[ 1 ] . ت : نواحى را مسخر .
[ 2 ] . ت : حضرت صلت ( ؟ ) .
[ 3 ] . ت : چوبن فوجين .
[ 4 ] . ت : بندگى حضرت از اين ملتمسات كه زيادت از طور او بود اميرزاده خليل سلطان .
[ 5 ] . ت : شد .
[ 6 ] . ت : گشت .
[ 7 ] . ت : كويتن .
[ 1 ] آيه 6 و 7 سوره 96 .
( 1 ) - ص 106
( 2 ) مدام : شراب ، مى ( نفيسى ) .
( 3 ) همسر خليل سلطان ، وى بعد از فوت شوهر ( 814 ه . ) خودكشى كرد ( - نسبنامه / بخش اضافات و نيز احسن التواريخ ص 654 ) . داستان عشق و عاشقى خليل سلطان و شاد ملك خاتون بسيار مشهور است - يار شاطر شعر فارسى در عهد شاهرخ ص 63 .