مصراع
آنكه دارد همه چيزى و ندارد مانند
- مظفر الدنيا و الدين - ابراهيم سلطان بهادر - خلد الله تعالى [ 1 ] ملكه - را در دار الملك هرات - صانها الله عن [ 2 ] الافات و البليات - مقرر گردانيده ، امير اعظم امير فيروز شاه را با او تعيين فرموده و اميرزاده امير لطف الله بن امير بابا تيمور و امير حمزه قتوقو را فرمان شد كه با لشكرهاى خود به سرحد سجستان و آن نواحى روند و از آن طرف بر خبر باشند و رايات نصرت شعار بر عزيمت ييلاق بر صوب بادغيس در خامس ذيقعده سنه احدى عشره و ثمانمايه حركت فرمود و چون عرصهء آن نواحى به غبار مواكب همايون آرايش يافت ، به احضار لشكرها مثال عالى به نفاذ انجاميد . از جوانب و اطراف و ادانى « 1 » و اقاصى « 2 » بلاد عساكر منصوره بر سمت معسكر همايون روى نهادند و در سلك اعوان « 3 » دولت قاهره منخرط گشتند ، به اندك مدتى و سهل فرصتى سپاهى كه حد آن در وهم نگنجد و عد آن در قدرت هيچ محصى نيايد ، با ساز و اسلحه تمام مجتمع گشته و اركان زمين از تحمل آن در تزلزل آمدند .
نظم
« اذا نحن سرنا بين شرق و مغرب * تحرك يقظان التراب و نايمه [ 3 ] « 4 » »
در اين ولا خبر رسيد كه امير خدايداد حسينى لشكرى [ 4 ] جمع گردانيده و متوجه سمرقند گشته است و اميرزاده خليل سلطان بهادر بر دست او گرفتار گشته و
هامش
[ 1 ] . ت : « تعالى » ندارد .
[ 2 ] . ت : صينت عن .
[ 3 ] . ت : يغضان التراب و نايم .
[ 4 ] . ت : لشكر .
( 1 ) ادانى : ج ادنى ، مقابل اقاصى ، نزديكان ، نزديكتران ، نزديكترها ، كمينهتران ( غياث - اللغات ) ، رعاع ، عامه ، اسافل ناس ، سفله ، سوقه ، بازاريان ( دهخدا ) .
( 2 ) اقاصى : ج اقصى ، دورتران ، جاى دور ( دهخدا ) .
( 3 ) اعوان : ج عون ، پشتيبان و يارىگر ، ياران ، خدمتگذاران ، نصرتكنندگان ( دهخدا ) .
( 4 ) - ص 202