اين خاندانيم و مغز [ 1 ] استخوان ما پروردهء نعمت امير صاحبقران است . اگر ما را به نسبت فرزندان و فرزندزادگان آن حضرت - انار الله برهانه - خدمتكارى به دست برآيد ، كدام دولت و راى آن تواند بود .
چند روزى به طوى و عشرت گذرانيدند . اميرزاده ابا بكر در كرمان سلطان اويس را پادشاهى به استقلال صاحب شوكت با عظمت ديد شعلهء حسد زبانه زدن گرفت و معنى « لا تجمع فحلان فى شول و لا سيفان فى غمد « 1 » » به ظهور پيوست و يوما فيوما ماده استيحاش « 2 » از جانبين ازدياد يافت تا مفضى « 3 » گشت بدانكه امير - زاده ابا بكر بهادر [ 2 ] در فكر گرفتن سلطان اويس با خواص خود مشورت نمود . سلطان اويس اين معنى دريافته مبادرت و پيشدستى كرد . اطراف و جوانب اميرزاده ابا بكر فروگرفتند . چون اميرزاده ابا بكر را در آن مقام لشكر و غلبه نبود ، محل مقاومت نماند . به سعى بسيار و كوشش بيشمار خود را از آن ورطه بيرون انداخته از درياى هلاك به ساحل نجات افكند ، در فصل تابستان روى به بيابانى آورد كه :
نظم
وهم از او افتان و خيزان رفتى ار رفتى برون * عقل ازو ترسان و لرزان دارى ار دادى نشان ]
گفتى آب آتشفشان او نمودارى از حميم « 4 » است و هواى هاويه « 5 » سايش آيتى از عذاب اليم . از بيابان گذشته به حدود سجستان درآمد . شاه قطب الدين و حكام
هامش
[ 1 ] . ت : ندارد .
[ 2 ] . ت : « ابا بكر بهادر » ندارد ، ل : « بهادر » ندارد .
( 1 ) جمع نمىشوند دو شتر نر در يك دم كنار زدن ( براى آبستنى ناقه ) و جمع نمىشوند دو شمشير در يك غلاف .
( 2 ) استيحاش : اندوهگين شدن ، دژم و ناخوش شدن ، غمگين شدن ، دلتنگى ، آزردگى ( دهخدا ) .
( 3 ) مفضى : رساننده ، منجر ، منتهى ( دهخدا ) .
( 4 ) حميم : شراب دوزخيان از مس گداخته ، يكى از چهار نهر دوزخ ( دهخدا ) ، آب گرم ( منتهى الارب ) .
( 5 ) هاويه : دوزخ و جهنم ، نام طبقهء هفتم از طبقات دوزخ ( نفيسى ) .