چون مجنون از فراق ليلى ناله برداشته بود و از غايت نحافت رگها بر پوست او پيدا شده بىگنهى به تار زلف درازش بسته بودند و به اوتار نازكش [ 1 ] به قدم پيوسته به سان غنچه دهان بسته ، بلبلوار راز آشكارا مىكرد و چون نى تيز آواز ليك بر خلاف او ناشنوده باز مىگفت ، از راه صورت راست اما به كژى انباز شده ، از روى طبيعت موافق ، ليك به مخالفى دمساز گشته .
نظم
هستند دو شخص چون دو پيكر شده مست * كوژ است يكى به قامت و ديگر پست
برداشته هردو را يكى شاهد مست * چون خورشيدى بدر و هلال اندر دست ]
به نواخت تيرى راست [ 2 ] تيرهاى جگردوز بر دل مشتاقان مىزد و در ميان پردههاى باريك پردهء باربد و نكيسا مىدريد . گاه چون فرهاد در درد فراق شيرين نالههاى زار برمىآورد و گاه چون مجنون از درد اشتياق ليلى آههاى خرمنسوز مىكشيد [ 3 ] و شكل ماه بر ورق كمان پيكر [ 4 ] او تو گفتى زورقى است بر روى آبگير مستدير « 1 » سرنگون مانده و يا عكس ماه نو [ 5 ] در غدير صافى ظاهر گشته و قوس قزح در ميان ابر سفيد پيدا آمده و تارها در زير آن راست چون نيزهها به زه كمان پيوسته .
عجب تيرى كه بىمدد پر [ 6 ] و معونت پيكان در دل اهل ذوق بىخطا مىنشيند و دف سرگشته چون دايره سر و پاى گم كرده بود ، از زخم طپانچه مطربان فرياد و غوغا برآورده و از ضرب دست مغنى در نفير و ناله شده .
آفتابى كه در حرارت غمسوز مجلس طرب را گرم مىداشت و از آواز بديع جلاجل « 2 » عقل ثابت قدم را در اهتزاز و پاى كوفتن مىآورد ، گفتى صورت نگاشته بر چنبر او از لطف مغنى جانور گشته است و از عرض استماع اغانى حاسهء سمع
هامش
[ 1 ] . ت : بودند و تاركش .
[ 2 ] . ل : دست .
[ 3 ] . ت : حزين برمىكشيد .
[ 4 ] . ت : و شكل كمان بر ورق ماهپيكر .
[ 5 ] . ت : نور .
[ 6 ] . ت : بىمدبر .
( 1 ) مستدير : گرد ، مدور ( آنندراج ) .
( 2 ) جلاجل : ج جلجل ، زنگولههائى خرد كه بر چرم دوزند و در گردن اسب و شتر و گاو اندازند ( آنندراج ) .