از قطرات ابر نيسانى حكايت مىكرد . از سينه ، خروش و ناله به چرخ اخضر مىرسانيد و چون هزار دستان به هزار داستان آوازههاى تر مىشنوانيد .
بلبلى بىسر و منقار و ليكن ز نهاد * ساق او پرپر و تارك به نهاد منقار
آن كمان پشت كه بر حلق و كنار و زانوش * ساخته درهم تير و هدف است و سوفار « 1 »
[ از نزارى است شده پوست بر اندامش خشك * شايد ار خشك بود پوست بر اندام نزار ]
سخن از زلف و زبان گويد و چون خواهد گفت * هر زبانى را بايد كه شود زلفى يار
دل او تافته در تافته زلفين وى است * ورنه چون زلف سياهيش چرا نالد زار
و عود بىزبان در نطق آمده به تار اوتار راز دل آشكارا مىگردانيد و بلبل از شوق آن ، جامه وجود بسان صبا قباى گل چاك مىكرد .
نظم
بىزبان گوينده كو را سخن دستان بود * علت گفتارش اندر نوك انگشتان بود
ساعتى با جانش بينى مى سخن گويد لطيف * ساعتى ديگر خموش و كالبد بىجان بود
* * *
و ناطق ببنان [ 1 ] لالسان له * كانه ميت فى كف محييه
مازال ينطقه طورا و يسكته * و علة النطق فى اظفار منشيه « 2 »
شگفت عودى كه آتش در دل عشاق زند و دود از سينهء بيدلان برآرد و عودى چابك دست به تحريك عناب و فندقسان يد بيضا [ 2 ] مىنمود و به ضرب مضراب مرغ ارواح از هوا به حضيض مىآورد و به تار اوتار در صميم دل آتش شوق مىافروخت .
هامش
[ 1 ] . م : بنيان .
[ 2 ] . م : يد بيضان .
( 1 ) سوفار : دهان تير كه چلهء كمان را در آن بند كنند ( آنندراج ) .
( 2 ) اين دو بيت در وصف عود است : و با سرانگشت ناطق است ، در حالى كه زبان ندارد گوئى مردهايست در دست زنده كنندهء او . پيوسته گاهى او را به سخن آورد - و علت نطق در سرانگشت بكارگيرندهء آن است .