تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
شعر
عودى كه گوش را بود از بوى او خبر * صلصل « 1 » بر او به صلح و ز غم باز كينه‌ور [ مجلس كند دليل به گرمى هرآينه * چون بنگرى محسهء « 2 » او را تو اى پسر آتش فروخت در دل كاتش فروز عود * اندر ميان آتش پيدا كند گهر
گفتى به تهمت دل بردن ماليدن گوش او عادت كرده‌اند [ 1 ] و به جنايت [ 2 ] جان بردن امعاى او از احشا برون گرفته و به سان طفلى بر كنار دايه شيون مىكرد و به ماليدن اوداج « 3 » ناليدن او زيادت مىگشت و به نالهء حزين آتش در دل اهل [ 3 ] مجلس مىافكند . [ « غنت فلم يبق فى جوارحه الا تمنيت انها اذن « 4 » » ] شعر
ز شكل گردناى « 5 » و صورت عود * اگر فكرت كند مرد مفكر همان هيات كه از امرود و شاخش * به خاطر آيد آيدشان به خاطر
و ناى دلگشاى فرحت‌افزاى به دهان بىزبان الحان داودى بلندتر مىكشيد به هر دم [ 4 ] جانى نو در قالب مردم مىدميد . تنش مانند دليران رزم‌آزماى از آسيب
هامش
[ 1 ] . ت : غالب كرده . [ 2 ] . ت : حكايت . [ 3 ] . م : آمال . [ 4 ] . ت : دمى . ( 1 ) صلصل : فاخته ( غياث ) . ( 2 ) محسه : غشو ، وسيلهء زدودن خاك از پشت حيوانات ( المنجد ) . ( 3 ) اوداج : جمع ودج و جمع وداج : رگ گردن ( آنندراج ) . ( 4 ) آواز خواند پس در اندامهاى ( عود ) هيچ چيز باقى نماند جز آنكه من آرزو مىكردم كه گوش باشد . ( 5 ) گردناى : گوشه عود و رباب و مانند آن‌كه سيم‌ها را بر آن بندند و به گردانند تا ساز كوك شود ( معين ) .