شعر
عودى كه گوش را بود از بوى او خبر * صلصل « 1 » بر او به صلح و ز غم باز كينهور
[ مجلس كند دليل به گرمى هرآينه * چون بنگرى محسهء « 2 » او را تو اى پسر
آتش فروخت در دل كاتش فروز عود * اندر ميان آتش پيدا كند گهر
گفتى به تهمت دل بردن ماليدن گوش او عادت كردهاند [ 1 ] و به جنايت [ 2 ] جان بردن امعاى او از احشا برون گرفته و به سان طفلى بر كنار دايه شيون مىكرد و به ماليدن اوداج « 3 » ناليدن او زيادت مىگشت و به نالهء حزين آتش در دل اهل [ 3 ] مجلس مىافكند .
[ « غنت فلم يبق فى جوارحه الا تمنيت انها اذن « 4 » » ]
شعر
ز شكل گردناى « 5 » و صورت عود * اگر فكرت كند مرد مفكر
همان هيات كه از امرود و شاخش * به خاطر آيد آيدشان به خاطر
و ناى دلگشاى فرحتافزاى به دهان بىزبان الحان داودى بلندتر مىكشيد به هر دم [ 4 ] جانى نو در قالب مردم مىدميد . تنش مانند دليران رزمآزماى از آسيب
هامش
[ 1 ] . ت : غالب كرده .
[ 2 ] . ت : حكايت .
[ 3 ] . م : آمال .
[ 4 ] . ت : دمى .
( 1 ) صلصل : فاخته ( غياث ) .
( 2 ) محسه : غشو ، وسيلهء زدودن خاك از پشت حيوانات ( المنجد ) .
( 3 ) اوداج : جمع ودج و جمع وداج : رگ گردن ( آنندراج ) .
( 4 ) آواز خواند پس در اندامهاى ( عود ) هيچ چيز باقى نماند جز آنكه من آرزو مىكردم كه گوش باشد .
( 5 ) گردناى : گوشه عود و رباب و مانند آنكه سيمها را بر آن بندند و به گردانند تا ساز كوك شود ( معين ) .