زخمها مجروح شده و دهانش چون دهان معمران « 1 » دار بقا [ 1 ] از جواهر اسنان « 2 » خالى مانده . بو العجب پيكرى كه دهانش بر سر و چشمش بر شكم است . طرفه بىسرى كه نطقش دافع اندوه و غم است . همه تن چشم ، ولى همه از مردم ديده بىنصيب و هر چشمش را آوازى خوشتر از صداى عندليب همه تن ميان نموده كمر بسته و همه ميان چشم بود سخنور شده ، بىسر دهن گشاده و بىزبان با لب راز مى - گفت و گلوى بسته به نفس و دم نفخ صور پيدا مىكرد .
شعر
همى ناتوان رنگ وز آواى او * دل اندر نشاط و تن اندر بطر
[ چو در سفته در آن بوده چو در * چو زر زرد و از خاكزاده چو زر ]
بريده به حكمت سر و پاى او * بسفته به نيرنگ پهلو و بر
شد او كهربا رنگ چون خشك شد * زمرد صفت بود چون بود تر
سرش گوش گشته است و چشمش دهن * سرآيد به چشم و نيوشد به سر
رباب طربانگيز از بيم [ 2 ] زخمهء رامشگران [ 3 ] رگ راست نهاده بود و در بر او چون معشوق نازنين در كنار عاشق غلتيده از بس خوردن گوشمال تنش چون چوب خشك گشته و از آسيب زخمهاى پياپى بر پيكرش استخوانهاى اندام ظاهر شده .
طرفه خزانهدارى كه هميشه خزانه او در دست رهزن [ 4 ] بود و از غارت و تاراج مصون و محروس ماند . مگر به سبب ربودن جانها دستش را به رشتههاى محكم بستهاند و به تهمت ريختن خون دلها جسدش را در خام « 3 » كشيده و با چندان خزانه همه عمر به تهى شكمى تن در داده و پيوسته در پيش وضيع و شريف دست كفچه « 4 » كرده ، آواز تيز رودهاى خشكش چشمههاى خون از ديدههاى مردمان روان داشته و كمانچه
هامش
[ 1 ] . ت : در ارتقا .
[ 2 ] . ت : سيم .
[ 3 ] . م و ل : رامشگر .
[ 4 ] . ت : راهزن .
( 1 ) معّمر : آنكه عمر زياد كرده باشد ، داراى عمر بسيار ( نفيسى ) .
( 2 ) اسنان : دندانها ( دهخدا ) .
( 3 ) خام : پوست دباغت نكرده ، كمند ، ريسمان بلند ( برهان ) ابريشم تابيده ، زه ابريشمين سازها ( نفيسى ) .
( 4 ) كفچه : چمچه ، كفگير ( دهخدا ) .