تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
زخمها مجروح شده و دهانش چون دهان معمران « 1 » دار بقا [ 1 ] از جواهر اسنان « 2 » خالى مانده . بو العجب پيكرى كه دهانش بر سر و چشمش بر شكم است . طرفه بىسرى كه نطقش دافع اندوه و غم است . همه تن چشم ، ولى همه از مردم ديده بىنصيب و هر چشمش را آوازى خوشتر از صداى عندليب همه تن ميان نموده كمر بسته و همه ميان چشم بود سخنور شده ، بىسر دهن گشاده و بىزبان با لب راز مى - گفت و گلوى بسته به نفس و دم نفخ صور پيدا مىكرد . شعر
همى ناتوان رنگ وز آواى او * دل اندر نشاط و تن اندر بطر [ چو در سفته در آن بوده چو در * چو زر زرد و از خاك‌زاده چو زر ] بريده به حكمت سر و پاى او * بسفته به نيرنگ پهلو و بر شد او كهربا رنگ چون خشك شد * زمرد صفت بود چون بود تر سرش گوش گشته است و چشمش دهن * سرآيد به چشم و نيوشد به سر
رباب طرب‌انگيز از بيم [ 2 ] زخمهء رامشگران [ 3 ] رگ راست نهاده بود و در بر او چون معشوق نازنين در كنار عاشق غلتيده از بس خوردن گوشمال تنش چون چوب خشك گشته و از آسيب زخمهاى پياپى بر پيكرش استخوانهاى اندام ظاهر شده . طرفه خزانه‌دارى كه هميشه خزانه او در دست رهزن [ 4 ] بود و از غارت و تاراج مصون و محروس ماند . مگر به سبب ربودن جانها دستش را به رشته‌هاى محكم بسته‌اند و به تهمت ريختن خون دلها جسدش را در خام « 3 » كشيده و با چندان خزانه همه عمر به تهى شكمى تن در داده و پيوسته در پيش وضيع و شريف دست كفچه « 4 » كرده ، آواز تيز رودهاى خشكش چشمه‌هاى خون از ديده‌هاى مردمان روان داشته و كمانچه
هامش
[ 1 ] . ت : در ارتقا . [ 2 ] . ت : سيم . [ 3 ] . م و ل : رامشگر . [ 4 ] . ت : راهزن . ( 1 ) معّمر : آنكه عمر زياد كرده باشد ، داراى عمر بسيار ( نفيسى ) . ( 2 ) اسنان : دندانها ( دهخدا ) . ( 3 ) خام : پوست دباغت نكرده ، كمند ، ريسمان بلند ( برهان ) ابريشم تابيده ، زه ابريشمين سازها ( نفيسى ) . ( 4 ) كفچه : چمچه ، كفگير ( دهخدا ) .