زمردى رسانيدند ، چنانچه از سماع نواى روحافزاى ايشان زهره بر بام آسمان در چرخ آمد و چرخ از غايت حسرت نظاره آن مجلس زمين كردار پاى برجاى ماند و گوشهنشينان صومعه فلك را در مسرت و نشاط آورد .
مطرب از نغمههاى داودى * دل همى برد و جان همى بخشيد
كرد بس رهزنى و در پرده * پردهء صبر عاشقان بدريد
ملك آمد بر آسمان در چرخ * چون نوايش به گوششان برسيد
رامشگر [ 1 ] زهره طبع بسان ناهيد چنگ و بربط مىنواخت و به زير و بم مخالف فرحت [ 2 ] انگيز ميان طبع اضداد موافقت ارواح با اجساد پيدا مىآورد از تار او تار دل را غذاى روح و جان را شربت روح مىفرستاد و به سحر زمزمه جماد [ 3 ] را نفس ناطقه مىداد و به زخم ناخن از آلات جسمانى آثار روحانى مىنمود ، گفتى سر انگشت او بر رود چون لعاب رسن بازگشته است و در سرعت حركت با سبك پاى چرخ چابك دست همباز شده
زهره ز رشك خون دل در رگ ناخن آورد * چون سر ناخنش كند با رگ چنگ نشترى « 1 »
و چنگى هلالآسا بر كنار مغنيان ماه سيما گفتى كه زالى است كه موى خضاب كرده و بر دامن ريخته و گيسوى مشكين و زلف عنبرين به جاى سر از پاى آويخته .
نظم
چنگى طبيب بو الهوس بگرفته زالى را محس * اصلع [ 4 ] « 2 » سرى كش هر نفس موئىست در پا ريخته
ربعى « 3 » نموده پيكرش خطهاى مسطر بر سرش * ناخن بر آن خطها برش وقت محاكا ريخته
هامش
[ 1 ] . ت : رامشى كو .
[ 2 ] . ت : فرح .
[ 3 ] . ت : جمال .
[ 4 ] . ت : اصلح ( ؟ )
( 1 ) نشترى : نيشترى ، فصاد ( دهخدا ) .
( 2 ) اصلع : مرد بيموى پيش سر ، كل ، آنكه از ميانهء موى سرش رفته باشد ( دهخدا ) .
( 3 ) ربعى : نوعى از اسطرلاب .