بلورين شعشههاى [ 1 ] زر و شعلههاى آذر پيدا آورده و در هوا جوهرى لطيف كه از خاك كثيف بهره ندارد بىانا « 1 » داشته از وفور رقت و لطافت قوت باصره از ادراك آن عاجز و قاصر مىگشت .
شعر
حبدا باده طربانگيز * كرده بازار لهو و عشرت تيز
بزم از او چون رياض خلد برين * وز نسيمش دماغ مشك آگين [ 2 ]
از لطافت چو مىكنند به جام * مىتراود برون چو خوى ز مسام « 2 »
از صراحيش اگر نباشد بند * رود از لطف تا به چرخ بلند
ساغرش چون نهند اندر دست * هم ز بويش خرد شود سرمست
گر از او قطرهاى چكد بر سنگ * همچو ياقوت سرخ گيرد رنگ
[ نه عجب فكر را خيالش اگر * كسوت لالهگون كشد بر سر ]
مست ازو گر نگشت ساغر هم * از چه از دست مىشود هر دم
عجب آب آتشنمايى كه از شعاع او روى هوا چون صحن خاك ارغوان - پوش ، و شگفت از جسمى آتش فروغ كه آب حيات با لطف او چون خاك بىمقدار باشد .
آن مى كه گر ز دور بدارى ز عكس او * شنگرف سوده گردد مغز اندر استخوان
ور بگذرد پرى به شب اندر شعاع او * از چشم آدمى نتواند شدن نهان
گردد ز فعل او تن بىزور و زورمند * گردد ز طبع او دل غمناك شادمان
روحى است بىكثافت و شمسى است بىكسوف * نورى است بىتغير و نارى است بىدخان
مغنيان خوش الحان در مجلس چون باغ رضوان به حضرت آن خسرو ثانى نواهاى خسروانى سراييدن گرفتند و آواز رود و سرود به چرخ چنبرين [ 3 ] « 3 » و قبهء
هامش
[ 1 ] . م و ل : شفشهاى .
[ 2 ] . ت : فكرآگين .
[ 3 ] . م : خبرى ، ل : چنبرى .
( 1 ) انا : ظرف ( معين ) .
( 2 ) مساّم : منافذ تن ، منافذ خوى در تن ( دهخدا ) .
( 3 ) چنبر : محيط دايره ، حلقه .