آتش دهد . از عكس حباب او اوج هوا سپهرى پر كواكب انور و جرم زمين معدن ياقوت احمر مىنمود و نسيم روح پرورش اطراف جهان را به روايح عنبر و نفحات مشك اذفر « 1 » چون كلبهء عطار [ 1 ] مىگردانيد . جرمش از غايت صفوت و كمال لطافت با هواى صافى دم مؤاخات « 2 » و مساوات مىزد و رنگش از فرط روشنى و حمرت « 3 » از رنگ ياقوت احمر رمانى فايق « 4 » و راجح « 5 » مىنمود ، هم از رنگ رخش معشوق گلعذار نصيبى كامل گرفته و هم از گونهء اشك خونين عاشق نصابى تمام به دست آورده .
شرابى كه از روشنى اوج هوا و جرم خاك را برج اختر و درج پرگهر مىگردانيد .
آبى با آتش به طبع يكسان و در لطافت با هوا توامان و خاك از شعاع او رنگ [ 2 ] نگين بدخشان .
نظم
خورشيد از شعاعش بر چرخ منكسف « 6 » * ناهيد از نسيمش افتاده در خمار
گوئى جمال ساقى از عكس نور او * درّى است در نشانده به ياقوت آبدار
[ روشنتر از ستاره و خوشبوىتر ز مشك * صافىتر از روان و به صفوت چو آب نار
رنگش چو ارغوان و نشاطش چو زعفران * بويش چو مشك سوده و چون عنبرش بخار
لعلى است ناب ناب كه درجش بود بلور * آبى است سرخ سرخ كه ميمون بود شعار ]
در آبگينهء شامى كه به آب منعقد مىمانست ، [ 3 ] ياقوت مذاب ريختهاند و در جام
هامش
[ 1 ] . ت : عطارى .
[ 2 ] . ت : رشك .
[ 3 ] . ت : مانست .
( 1 ) اذفر : تيز ، تيز بو ( غياث ) شديد الرائحه ، اعم از خوش يا ناخوش ، تندبوى .
( 2 ) مؤآخات : برادرى و برادرى گرفتگى و اخوت ( نفيسى ) .
( 3 ) حمرت : سرخى ( منتهى الارب ) .
( 4 ) فايق : برگزيده و بهترين از هر چيز ( منتهى الارب ) .
( 5 ) راجح : افزون ، غالب ، فائق ، بهتر ( آنندراج ) .
( 6 ) منكسف : ماه و آفتاب گرفته شده ( آنندراج ) .