چو خورشيد جامى كه گوئى حبابش * همه زهرگانند مزهر « 1 » گرفته
* * *
« تالق من تحت الحباب كانها * عقيق خدود تحت در المدامع « 2 » »
از گريهء بلبله « 3 » صبح نشاط در خنده آمد و گل خرمى از غنچهء اميد روى نمود و رايحهء سلوت از چمن مراد به مشام دل رسيد و نسيم خوشدلى از مهب كامرانى وزيدن گرفت و نهال نشاط در بوستان عيش بالا كشيد و شاخ نزهت در باغ طرب به بار آمد [ 1 ] و سرو سرور در جويبار انس [ 2 ] تازگى پذيرفت و سپاه غم بنات [ 3 ] كردار از ساحت ضمير متفرق گشت و لشكر شادى ثريا صفت در سلك امانى مجتمع شد و خرمن تيمار به سعى بادهء خوشگوار به باد برداده آمد .
نظم
باده چو بانگ غم با عكس چون خورشيد او * هيچ نتواند چخيدن « 4 » چون قصب « 5 » با ماهتاب ]
تلخ طعمى كه به مذاق جان حلاوت شهد و شكر مىفرستاد و روح صفوتى كه به چهره بادهنوش گونهء زر و لون ياقوت احمر مىداد .
نظم
آب است و نه آب است ، چو آتش نه چو آتش * كى آتش با آب دهد بوى رياحين
تلخى كه ارباب [ 4 ] طبع لطيف و اصحاب عقل شريف شيرينتر از جان عزيزش تصور مىكنند و از غايت بها يك جرعه آن به ملك جهانى ارزان مىشمارند . عجب آتشى كه خواص آب حيات در اجسام ظاهر كند و شگفت آبى كه رخسار نوشندگان را رنگ
هامش
[ 1 ] . ت : بياراميد .
[ 2 ] . ل : آتش .
[ 3 ] . ت : بباب .
[ 4 ] . م و ل : از تاب .
( 1 ) مزهر : بربط ، عود ( دهخدا ) .
( 2 ) مىدرخشد از زير حباب گوئى كه آن عقيق رخسارهها است در زير مرواريد .
( 3 ) بلبله : كوزهء لولهدار ، ظروف آب ، لوله شبيه آفتابه ، آوند شراب ، صراحى ( معين ) .
( 4 ) چخيدن : كوشيدن ، ستيزه كردن ، دم زدن ( معين ) .
( 5 ) قصب : كتان نرم و تنگ ( منتهى الارب ) .