تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
و ماه از براى جشن همايون در سراى زر افلاك از ستاره درم زد و از روى و راى شاه فريدون جاه ضياء و سنا عاريت خواست . شعر
« له كبرياء المشترى و سعوده * و سورة بهرام و طرف عطارد » « 1 »
و مجلس بزم از نيكوان سرو قد گلنار [ 1 ] خد « 2 » و شاهدان مه پيكر جوزا كمر كه بهار دلبرى و هلاك جان صابرى بودند ، به جزع « 3 » خونخوار و لعل شكربار روان را درد و دارو ، گفتى بوستانى پر از گل و سنبل و ياسمن است و يا آسمانى پر از مه و مشترى و زهره و پروين . نظم
همه شكر لب و بادام چشم و پسته دهن * بنفشه زلف و سمن عارضين و گل رخسار
تو گفتى حوران عين از ايوان خلد برين به نظارهء آن بزم راحت‌افزاى آمده‌اند و يا پريان دلرباى از چهرهء جانفزاى نقاب باز كرده از كمال صفا و روشنى در روى ماه پيكرشان عكس ساغر چون صورت در آينه پديد مىآمد و از غايت نازكى گل عارض آفتاب انوارشان از آسيب نقش حريفان مجلس چون عارض گل به دم باد خزان آزرده و پژمرده گشت . شعر
رخى چنان كه ز خورشيد و ماه نتوان كرد * خطى چنان كه ز مشك سياه نتوان كرد
هامش
[ 1 ] . م و ل : گلها . ( 1 ) بزرگ منشى ستارهء « مشترى » را دارد و نيكبختى طالع مشترى را دارد و تندى و تيزى ستارهء بهرام و سرانجام ستارهء عطارد ( طرف عطارد به نظر مىرسد درست نباشد ) . ( 2 ) خّد : رخساره ، رخ ، عذار ، روى ، صورت ( غياث اللغات ) . ( 3 ) جزع : مهرهء يمانى كه در او سفيد و سياه باشد ، كه چشم را در سپيدى و سياهى تشبيه دهند ( منتهى الارب ) .