شعر
چنين بود تا روز بيگاه گشت * ز شب دامن روز كوتاه گشت
چو روى خور از بيم شب زرد شد * ز گردون سر روز در گرد شد
شاه ستارگان از ايوان سيمابى به افق غربى خراميد و جمال جهانافروز روز در نقاب تيرگى متوارى شد .
شعر
چو بر زمين طليعهء شب گشت آشكار * آفاق ساخت كسوت عباسيان شعار
پيدا شد از كرانه ميدان آسمان * شكل هلال چون خم چوگان شهريار
جهان سياهكار گليم سياه در سر كشيد و زمانهء جافى رداى نيلى و چادر كحلى بر دوش افكند .
نظم
شد زمانه چنان كه در محشر * [ نامه عاصيان بود ز گناه ]
عقل دوربين در وادى انديشه سرگردان گشت و وهم تيزتك در بيداى « 1 » ضلالت گرفتار شد .
شعر
رقم كفر بر زمانه زدند
عقد جمعيت ايشان كه چون ثريا مجمتمع گشته بود ، بنات النعشوار بپراكند ، از كمال خاكسارى و غايت شقاوت و نابكارى [ 1 ] از باد پر و بال عاريت خواستند چون
هامش
[ 1 ] . ت : ندارد .
( 1 ) بيدا : بيابان ( منتهى الارب ) .