هواخواهان بندگى حضرت رسيد ، به جهت جانقى و مشورت امير مضراب بهادر را طلب فرمود . ايشان را معلوم گشت كه بر سر ايشان وقوف يافتهاند ، خواستند كه بدان لشكر كه به جهت يورش فراه [ 1 ] و سجستان معد گشته بودند ، پيوندند و ايشان را در تحت حكم خود آورند ، به جانب جرغلنك [ 2 ] روان گشتند . بندگى حضرت سلطنت شعارى - خلد الله تعالى ملكه و سلطانه - با جمعى كه حاضر بودند ، فى الحال سوار گشته بر عقب ايشان بتاختند . امير مضراب بهادر در حوالى شهربند بيرون بديشان رسيد . از طرفين جنگ در پيوستند و از جوانب بر يكديگر بسان صرصر حملههاى تند بردند . جنگى عظيم واقع شد . شمشير زنگارى از شنگرف [ 3 ] خون رنگ لعل بدخشان گرفت و گردباد پايان از بساط اغبر به گنبد اخضر ترقى كرد . مردم بههم برآمدند . نشانهء روز رستاخيز [ 4 ] پيدا گشت .
شعر
به يك لحظه ، به يك ساعت ، [ 5 ] به يك دم * دگرگون مىشود احوال عالم
مضراب بهادر را زخمى سخت بر روى [ 6 ] رسيد ، او را از آن معركه به شهر آوردند و چون بندگى حضرت بر ايشان حمله آورد ، آن جماعت بىعاقبت كه هريك شير بيشه مردى و جنگ ، و نهنگ درياى وغا بودند ، از ستيز و آويز عاجز مانده روى به گريز آورده از لب كارد گذشته آب را حصار خود ساخته ، مىرفتند تا به بشرتو رسيدند ، بايستادند و بندگى حضرت سلطنت شعار از اين طرف بايستاد و لشكرها كه به جهت توجه به جانب فراه و سجستان معد گشته بود ، بعضى در بشرتو فرود آمده بودند و فوجى كوچ كرده و قومى كوچ مىكردند . در اين حال متحير گشته و جوق « 1 » جوق به بندگى حضرت مىپيوستند .
هامش
[ 1 ] . ت : فره .
[ 2 ] . ت : چرقهلنگ .
[ 3 ] . ت : شنجرف .
[ 4 ] . ت : رستخيز .
[ 5 ] . ت : به يك ساعت ، به يك لحظه .
[ 6 ] . ت : « بر روى » ندارد .
( 1 ) جوق : مطلق جماعت از جن و انس و گروه مرغان و جز آن ( آنندراج ) جوق جوق :
دسته دسته ، گروه گروه ، دسته به دسته ( دهخدا ) .