تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
تعيين فرمود و يك زمستان در آن حدود بگذرانيد ، احوال او در قوت و شوكت زيادت از آن گشت كه در ما تقدم بود . غلبه تمام بر خود جمع گردانيد و ناخبر لشكرى به جانب رى فرستاد تا مگر بيان قوچين كه در قلعه شهريار بود و قريب دوهزار خانوار [ 1 ] مغول كه با اغرق اميرزاده ابا بكر بودند ، ايشان را كوچانيده به‌طرف مازندران آورد و از آن كثرت و ازدحام دماغش خلل كرد و داعيهء آن در خاطرش پيدا شد كه مملكت خراسان را به تمام از دست نواب حضرت سلطنت شعارى - خلد الله تعالى ملكه و سلطانه - مستخلص گرداند . قضا را بر طبق مراد او چنان دست داد كه شيخ حسن محفه‌چى با جمعى از امراى قشون كه ملازم امير شاه ملك بودند ، به سببى از اسباب رنجيده ، دل دگرگون كردند و اتفاق نموده تخلف نمودند و به اميرزاده عمر پيوستند و با او چنان اظهار كردند كه جمعى لشكريان كه در خراسانند ، جمله از امير شاه ملك آزرده‌اند . چون شما سايه بر آن ديار مىاندازيد همه به اختيار پيش شما مىآيند . فى الجمله حقوق تربيت و رعايت حضرت سلطنت شعارى را فراموش كرده ، چون سيل منهمر و برق خاطف از مازندران با غلبه و ازدحام تمام به [ جانب ] خراسانات [ 2 ] شتافتند و بر ديهيم و اورنگ جهانبانى اتكا و استناد [ 3 ] « 1 » فرمود . از حدوث اين واقعه و وقوع اين حادثه امير شاه ملك كه امير لشكر مخدوم و مخدوم‌زاده جهان و جهانيان و واسطه عقد جهاندارى در صدف شهريارى - مغيث الحق و الدنيا و الدين - الغ بيك گوركان - خلد الله تعالى ملكه - بود ، در قلعهء طوس خبر يافت ، بنابر حزم و احتياط احمال و اثقال را به‌طرف سرخس روان كرد و مسرعى به بندگى حضرت دوانيد . مضمون قضيه آنكه اميرزاده عمر به لشكر بىشمار و مردان كار مغرور گشته و در كمينگاه مكر و غدر شست جفا برگشاده و نايرهء شر و فتنه را اشتعال داده و بيخ بغى و عناد در ساحت ضمير او راسخ و راسى [ 4 ] « 2 » شده و نهال ظلم و فساد در صحن سينه او شاخ و بال زده و دست نهب و غارت به اطراف مملكت دراز كرده و پاى از حد بندگى و دايرهء خدمتكارى بيرون نهاده و گردن از
هامش
[ 1 ] . م : خانه‌وار . [ 2 ] . ت : خراسان . [ 3 ] . ت : استيهاد . [ 4 ] . ل : راسخ شده و راسى گشته . ( 1 ) استناد : پشت به چيزى واگذاشتن « تاج المصادر بيهقى » ، تكيه كردن « دهخدا » . ( 2 ) راسى : ثابت و استوار « آنندراج » ، محكم و برجاى مانده « نفيسى » .