شعر
بجنبيد هردو سپاه گران * تو گفتى كه شد كوه و بيشه روان
دو رويه چو تنگ اندر آمد سپاه * يكى ابر كوهى برآمد سياه
كه باران او بود شمشير و تير * وزو گشت عالم چو درياى قير
ز پيكان فولاد و پر عقاب * سيه گشت رخشان رخ آفتاب
و از عكس سنانهاى خونافشان روى هوا پر شهاب درفشان گشت و از تاب هيبت ، شعلهء تيغ چشم خورشيد چون چشم نرگس زردى يرقان گرفت و لشكر سلطان صاحب قران بر باد پايان برق رفتار براق اندام كه چون سمندر و ماهى در آتش و آب رفتندى ، بر صحن صحراى هيجا مىتاختند و كوه و صحرا از برق آتش نعل و رعد سهيل [ 1 ] آشيان پر [ 2 ] شرار و صدا مىساختند و زمانه روز اقبال مخالفان بندگان سلطان به شب ادبار مبدل گردانيد و خورشيد دولت ايشان را در عقده ذنب نحوست و حرمان منكسف كرد و اجل جان شكار كلاه اكثر اعمار [ 3 ] فئهء « 1 » جافيهء « 2 » باغيه « 3 » را مغلوب ساخت و دست فنا ، ايشان را از خاك بستر و بالين ، و از جوشن و زره كفن كرده از اجساد [ 4 ] اموات عرصهء صحراى نبرد با تلّ و كوه تساوى پذيرفت .
شعر
بسى سر جدا شد سران را ز تن * پر از خاك چنگ و پر از خون دهن [ 5 ]
زمين بستر و جوشن از خار و خاك [ 6 ] * تن ناز ديده به شمشير چاك
[ و مضمون « اصبح البر بحرا بدمائهم » « 4 » به غايت وضوح انجاميد ] و از بس كه ناوك ديدهدوز حلقهء زره و عيبهء جوشن دريد ، در دشت نبرد جوى خون چون بحر اخضر در تموج آمد و موجش به اوج گردون رسيد .
هامش
[ 1 ] . م : صهيل .
[ 2 ] . م و ل : و .
[ 3 ] . ت : كلاه اغماز اكثر .
[ 4 ] . ت : احشاى .
[ 5 ] . ت : كفن .
[ 6 ] . ت : زمين جوشن و بستر از خار و خاك .
( 1 ) فئه : گروه ( المنجد ) .
( 2 ) جافيه : جفاكننده ( معين ) .
( 3 ) باغيه : مونث باغى ، نافرمان ، جماعتى كه از طاعت امام عادل سر باز زده باشند .
( دهخدا ) .
( 4 ) خشكى دريا شد با خونهاى آنان .