سايه را از عظام « 1 » شكرههاى [ 1 ] طغرل « 2 » و لاچين « 3 » مادههاى موايد « 4 » آماده گردانيد [ 2 ]
نظم
از فيض خون صيد ملمع « 5 » شده زمين * وز گرد سم باره مقنع « 6 » شده هوا
از هول آتش شمشير مغز در سر ببر و شير آب گشت و از بيم خنجر آبگون دل در بر سباع و وحوش خون شد و خدنگ چهار پر كه عقاب جان شكر « 7 » بود ، جگر شكارى مىدوخت و نوك پيكان غنچه شكل از چشم صيد چشمه خون مىگشاد [ 3 ] و باز زرهپوش مانند تير از شاه شست [ 4 ] جهانگير مىپريد و در پرواز با گردون همراز مىگشت و يوز را از شره « 8 » ديدن نخجير همه تن چون پرويزن « 9 » چشم گشته و از خونخوارگى چشم او بسان ديدهء كبك و خروس مسكن خون شده و چون چشم ميخواره و تيغ جلاد رنگ لعل بدخشان گرفته و به شكل اطفال « 10 » سرمه از چشم او به رخ فرود آمده .
هامش
[ 1 ] . ت : شكرلهاى .
[ 2 ] . ت : بادها و جواهر آماده گردانيد .
[ 3 ] . ت : مىگسترد .
[ 4 ] . ت : شست شاه .
( 1 ) عظام : استخوانها ( معين ) .
( 2 ) طغرل : مرغى است شكارى ، نوعى قوش ( معين ) .
( 3 ) لاچين : ( تركى ) شاهين شكارى ( غياث ) .
( 4 ) موايد : ج مائده ، سفرهء غذا .
( 5 ) ملمع : رنگين ، داراى رنگ درخشان گونهگون ( دهخدا ) .
( 6 ) مقنع : نقابدار .
( 7 ) جان شكر : شكاركنندهء جان ( برهان ) .
( 8 ) شره : آزمند و حريص شدن بر طعام و جز آن ( نفيسى ) .
( 9 ) پرويزن : آلتى بود كه بدان بيختنىها چون شكر و آرد و امثال آن بيزند ( برهان ) .
غربال ، الك ( دهخدا ) .
( 10 ) اطفال : در طفل درآمدن و طفل به معنى تاريكى است ( دهخدا ) .