به پر عقاب پوشيده گشت و اوج هوا و صحن صحرا از پرنده و چرنده خالى ماند .
شعر
بر گشادند دست را به شكار * بر شكارى زمانه گشت حصار
يوز بگرفت گردن آهو * باز بدريد سينهء تيهو
گشته يازان به سوى گور كمند * چون شهاب از قفاى ديو نژند « 1 »
شد هوا همچو ابر فروردين * از پر باز و باشه « 2 » و شاهين
و خاك شكارگاه به خون شكارى سرشته آمد و عرصهء مصيد « 3 » فرش عنابى و بساط ارغوانى يافت و كوه و دشت گونهء طبرخون « 4 » و لون بهرمان « 5 » گرفت سنگ رنگ لعل بدخشان و ياقوت رمانى « 6 » پذيرفت و خار و خاره به آب زوبين [ 1 ] و تار پرنيان سرشته شد .
نظم
ز درنده شيران زمين شد تهى * به پرنده مرغان رسيد آگهى
گله هر سوى مرغ و نخجير بود * اگر كشته ور خستهء تير بود
از خون جانوران صحرائى سبزهزار را لالهستان ساخته و سباع ضوارى « 7 » را از لحوم « 8 » وحشيان نزارى « 9 » جشنها آماده [ 2 ] كرد و همايون بلند پرواز سنجر « 10 »
هامش
[ 1 ] . م : روين .
[ 2 ] . ت : آمده .
( 1 ) نژند : اندوهگين ، پژمرده ، فرومانده ( برهان ) .
( 2 ) باشه : جانورى است شكارى از جنس زرد چشم و كوچكتر از باز باشد ( برهان ) اين كلمه همريشهء باز باشد ( دهخدا ) .
( 3 ) مصيد : شكارگاه .
( 4 ) طبرخون : بيد سرخ ، عناب ( برهان ) .
( 5 ) بهرمان : ياقوت سرخ ( برهان ) .
( 6 ) رمانى : آنچه در شكل و رنگ شبيه انار باشد و مشابهت را بيشتر رنگ سرخ از آن اراده كنند ، لعل و ياقوت ( دهخدا ) .
( 7 ) ضوارى : ددان درندهء .
( 8 ) لحوم : ج لحم ، گوشت .
( 9 ) نزارى : لاغرى ، باريكى ، نحيفى ( نفيسى ) .
( 10 ) سنجر : ( تركى ) پرندهاى است شكارى ( برهان )