تمامت آن ممالك « [ 1 ] » پرآشوب گشت و قضيّه چنان بود كه همواره از پيش پادشاه « [ 2 ] » تقتمش خان ايلچيان پيش سلطان احمد مىآمدند .
در اين سال مقدّم كه حضرت صاحب قرانى فتح استرآباد فرمود و در سارىقمش رى قشلاميشى نمود ، قاضىسراى از پيش تقتمش خان « [ 3 ] » به رسالت پيش سلطان احمد مىآمد . چون به دربند باكو رسيده بود پيش تقتمش خان « [ 4 ] » فرستاد كه حضرت صاحب قرانى استرآباد را فتح كرده و ولى بهطرف گيلان رفت و اين « [ 5 ] » عرصه خالى است . دشت قفچاق و الوس اوزبك را محافظت لازم است و خود به بغداد رفته . تقتمش پنجاه هزار سوار به باشلاميشى فولاد اغلان و بكاى « [ 6 ] » اغلان و بخشى خواجه و بايدو و باستىباى « [ 7 ] » به محافظت دربند فرستاده بود و ايشان آنجا مقيم شده بودند . قاضىسراى چون به تبريز رسيد ، سلطان احمد به بغداد نزول « [ 8 ] » فرموده « [ 9 ] » بود . قاضى به بغداد رفت و آنجا ملاقات نموده ، « [ 10 ] » اداى رسالت كرد . قاضى را مغول بچهئى ملازم بود بغايت صاحب جمال ، سلطان احمد را « [ 11 ] » با او تعشّقى پيدا شد . قاضى از اين معنى انفعال « [ 12 ] » بسيار داشت و آن را مادّهء مخالفتى گردانيد . چون مراجعت كرد و به لشكريان و امرا « [ 13 ] » رسيد گفت صلاح در آن است كه شما چندان توقّف كنيد كه من تقتمش را ببينم ، خود به تعجيل رفته صورت قضيّه رفع كرد . تقتمش حكم كرد كه امرا در عقب سلطان احمد [ 138 - آ ] بروند و او را گرفته بياورند .
القصّه ، آن لشكر متوجّه تبريز شدند و امير ولى با ايشان ملاقات كرد و مجال مقاومت نداشت روى به گريز نهاد و بهطرف خلخال افتاد و عامّهء خلايق تبريز بهجهت اهل و عيال خود كوشيده جوانب و اطراف شهر را مستحكم گردانيده « [ 14 ] » حركة المذبوحى مىنمودند . « [ 15 ] » قريب يك هفته بدينصورت گذرانيدند ، عاقبت هم به مكر و حيلت و هم به قوّت و « [ 16 ] » شوكت لشكر كفّار غالب آمدند و شهر را گرفته عرضهء نهب و غارت كردند و هرچه از فساد و جور در حيّز « [ 17 ] » امكان گنجيد به تقديم رسانيدند . مساجد و مدارس را مندرس كردند و پير و برنا را در هم مأخوذ و « [ 18 ] » مقيّد گردانيدند و هرچه سالها از اموال و
هامش
( [ 1 ] ) - ت : مملكت .
( [ 2 ] ) - ت : ندارد .
( [ 3 ] ) - ت : ندارد .
( [ 4 ] ) - ت : ندارد .
( [ 5 ] ) - ت : آن .
( [ 6 ] ) - ت : تكاى .
( [ 7 ] ) - ت : « و بايد و باستى باى » ندارد .
( [ 8 ] ) - م و ت : ندارد .
( [ 9 ] ) - ت : رفته .
( [ 10 ] ) - ت : كرده .
( [ 11 ] ) - ت : ندارد .
( [ 12 ] ) - م و ل : انفعالى .
( [ 13 ] ) - ت : اميران .
( [ 14 ] ) - ت : گردانيدند .
( [ 15 ] ) - ت : « حركة المذبوحى مىنمودند » ندارد .
( [ 16 ] ) - ت : ندارد .
( [ 17 ] ) - م و ت : ندارد .
( [ 18 ] ) - ت : از « پير و برنا را . . . » تا اينجا ندارد ، ت : مردم را .