تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 631

مساهمون:

ص٦٣١
تو كرده است اكنون اگر مرا معاونت مىكنى و موافقت مىنمايى بايد كه بيرون آيى تا به اتّفاق به‌طرف استراباد رويم و لشكر چغتاى را از آنجا بيرون كنيم و از آنجا به خراسان رويم و ضبط كنيم و كنار آمويه « [ 1 ] » را محافظت نماييم تا بعد از آن پادشاه « [ 2 ] » در عقب ما بيايد و خراسانات « [ 3 ] » در حيّز « [ 4 ] » ضبط ما بماند « [ 5 ] » . امير عادل در جواب گفت كه اين تخيّلات به ماليخوليا سرايت خواهد كرد و اين انديشه از تدبير و عقل مردم عاقل بديع و غريب مىنمايد . پنجاه هزار سوار از لشكر مغول در خراسانات « [ 6 ] » ساكن‌اند « [ 7 ] » و بندگى حضرت اعلى با دويست‌هزار سوار در سمرقند چگونه اين خيالات به دماغ راه توان داد و ديگر آنكه آمدن شما به در قلعه طريقهء صلح و آشتى نداشت و منقلا فرستادن و خود جيبا پوشيدن و حوالى شهر غارت كردن نشان موافقت و اتّحاد و دوستى « [ 8 ] » نيست و من مدّتها است تا اين تاريخها « [ 9 ] » ورزيده‌ام به اين فريب در دام نخواهم افتاد . بعد از سه روز قرار دادند كه چون خاطر تو قرار نمىگيرد از امرايى كه مىآيند ، دودو مىآيند و پيش تو سوگند ياد مىكنند كه با دوست تو دوست و با دشمن تو دشمن باشند تا خاطر تو قرار گيرد و بيرون آيى . حاجى برادر كه نايب امير عادل بود پيش امير ولى آمد و امرا دودو مىرفتند و پيش امير عادل سوگند ياد مىكردند تا مجموع امرا سوگند خوردند ، به غير از امير ولى و سنتاى و حاجى سلطان كه ايشان نرفتند و مقرّر « [ 10 ] » چنان بود كه اينها به حضور يكديگر سوگند خورند . در اين حال خلافى ميان ايشان واقع شد و به محاربه انجاميد و حربهاى « [ 11 ] » عظيم واقع گشت . قريب دو هفته شب و روز جنگ بود و به انواع تدبيرات اسباب قلعه‌گيرى راست مىكردند و احيانا جمعى را بر سبيل رسالت و نصيحت مىفرستادند . امّا قضيّهء صلح ، صورت نمىبست و هرروز آتش « [ 12 ] » فتنه بالاتر بود و از طرفين مردم به قتل مىآمدند . يك روز فرهاد آقا [ 137 - ب ] از پيش امير ولى پيش امير عادل آمد و نصيحتى كرد ، او را به اندرون طلب داشت و با او خلوتى كرد و از هرگونه حكايات با او در ميان نهاد . از نوكران امير عادل آن حكايت به سنتاى رسانيدند و وهم « [ 13 ] » بر او غالب گشت و به تعجيل تمام پيش سلطان احمد فرستاد و اعلام داد كه امير ولى و امير عادل « [ 14 ] » با يكديگر
هامش
( [ 1 ] ) - م و ت : آمو . ( [ 2 ] ) - ت : سلطان احمد . ( [ 3 ] ) - ت : خراسان . ( [ 4 ] ) - ت : ندارد . ( [ 5 ] ) - ت : آوريم . ( [ 6 ] ) - ت : خراسان . ( [ 7 ] ) - ت : ندارد . ( [ 8 ] ) - م و ل : از « و منقلا فرستادن . . . » تا اينجا ندارد . ( [ 9 ] ) - ت : با رنجها . ( [ 10 ] ) - م : مقرّه . ( [ 11 ] ) - ل : ندارد ، ت : جنگهاى . ( [ 12 ] ) - ت : ندارد . ( [ 13 ] ) - ت : توهم . ( [ 14 ] ) - م و ل : عادل آقا .