اتّفاق كردند و عن قريب فساد آن ظاهر خواهد گشت تا معلوم باشد . سلطان احمد « [ 1 ] » را هنوز ضعفى تمام بود و مرض او در آن نزديك روى به صحّت نهاده و اطبّا تمامى صحّت وى « [ 2 ] » به هواى بغداد گفته بودند احتياج « [ 3 ] » سفر بغداد بود . خواجه منصور خواجگى برادران خواجه نيكوسيرت ، خوبمحضر « [ 4 ] » امير جعفر « [ 5 ] » [ را ] كه حالا وزير بندگى حضرت سلطنت شعارى شاهرخى « [ 6 ] » است و پدرش خواجه خواجگى را كه نايب و بيتكچى او بودند به سلطانيّه فرستاد و پسر امير عادل ، امير حسن نام [ را ] با ايشان همراه كرد و گفت او را ببريد و پدر او را به عنايت من مستظهر گردانيد و خلعت و كمر و سيورغال جهت امير عادل « [ 7 ] » بفرستاد و مقرّر كرد كه اگر امير عادل رام گردد فهو المراد به هيأت مجموعى « [ 8 ] » متوجّه بغداد شوند « [ 9 ] » و الّا امير ولى به تبريز رود و حكومت تبريز به دو تعلّق داشته باشد .
امير سنتاى به قاعده به محاصرهء قلعه مشغول بود . چون خواجه منصور به سلطانيّه آمد امرا صلاح چنان ديدند كه پيشتر شخصى را بفرستند و امير عادل « [ 10 ] » را از صورت قضيّه « [ 11 ] » اعلام دهند اگر صلح « [ 12 ] » قبول فرمايد « [ 13 ] » سپر « [ 14 ] » و خلعت و كمر « [ 15 ] » و سيورغال بفرستند . اوزن حسن برادر اوزن « [ 16 ] » شمس الدّين را بفرستادند ، و او پيغام بگذارد . چون از طرف آقا « [ 17 ] » فتوحى نيافت خواست كه بيرون رود نزديكان امير عادل گفتند او را موقوف مىبايد داشت ، موقوف گردانيدند ، باز آتش حرب و فتنه بالا گرفت به تعجيل تمام به محاصره و قلعهگيرى مشغول شدند و امير ولى به تبريز رفت و خواجه منصور بعد از چند روز به بغداد روانه گشت « [ 18 ] » .
امير سنتاى هرروز دو نوبت بر در قلعه جنگ مىكرد و از قلعه مردان كار بيرون مىآمدند و محاربات عظيم واقع مىشد و در بيشتر اوقات ظفر اهل قلعه را مىبود . بعد از يك ماه كه امير ولى به تبريز رفته بود روزى سنتاى با قريب « [ 19 ] » پنج هزار سوار در سلطانيّه سوار شد و به راه تبريز روان گشت و صورت حال چنان بود كه خبر رسيد كه از طرف دشت قفچاق لشكر تقتمش خان بهطرف تبريز توجّه نمودهاند و از آن آوازه
هامش
( [ 1 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 2 ] ) - م و ل : او .
( [ 3 ] ) - م و ل : بر جناح .
( [ 4 ] ) - ت : از « و بردران خواجه . . . » تا اينجا ندارد .
( [ 5 ] ) - ل : « امير جعفر » ندارد .
( [ 6 ] ) - ت : « سلطنت شعارى شاهرخى » ندارد .
( [ 7 ] ) - ت : ولى .
( [ 8 ] ) - ت : اجتماعى .
( [ 9 ] ) - ت : شدند .
( [ 10 ] ) - ت : آقا .
( [ 11 ] ) - م و ل : آن حال .
( [ 12 ] ) - ت : چنانچه .
( [ 13 ] ) - ت : كند .
( [ 14 ] ) - م و ت : پسر .
( [ 15 ] ) - ت : « و كمر » ندارد .
( [ 16 ] ) - ت : ندارد .
( [ 17 ] ) - ت : امير عادل .
( [ 18 ] ) - م و ل : شد .
( [ 19 ] ) - ت : قرب .